تبليغاتX
بخواب فروردین - بر این زین خالی...

 

رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند...

 

  

 

 

  صبح روز سه شنبه، ساعت۷،هشتم آبانماه، درمسیراداره

 

هستم که زنگ پیام کوتاه گوشی ام به صدا درمی آید. نگاه،  

 

ناباورانه خبر تلخی را می بینم:" قیصر شعر ایران رفت"

 

 این پیام را دوستم آرش علیزاده، شاعرشمالی فرستاده است.

 

 بغض گلویم را گرفته. دعا می کنم درست نباشد. اما دریغ

 

 پیام های پی در پی! محمد جواد آسمان از اصفهان، اصغر

 

معاذی از شهر ری، امیر مرزبان ازقم، مرتضی پارسا از

 

 شاهین شهر،ابوالفضل صمدی از اراک و... همه غمگنانه

 

از جدایی ها شکایت می کنند.آخرین دیدار دکتردر ذهنم

 

 مرور می شود. 10 روز قبل، تهران، کنگره ی شعرجوان،

 

 خانه ی هنرمندان، آرام و مهربان با نگاهی پر از آگاهی و

 

 شعرگوشه ی راهرو ایستاده وبه دیوار تکیه زده بود.

 

 شاعران جوان وتنی چند از هم نسلان او پیرامونش بودند.

 

 فاضل نظری، گروس عبد الملکیان، سهیل محمودی، نرگس

 

 رجایی و...  برادرم حمید هم بامن است. شاگردانه سلام و

 

 احوال پرسی می کنم مهربانانه پاسخ می گوید ولی

 

 

رنج بیماری  را پشت لبخندش پنهان می کند...

 

 

 

 باری، چاره ای جز باور نیست. "این روزها که می گذرد در

 

 باد..."

 

 به اداره که می رسم خبر را باز گو می کنم تعدادی از

 

همکاران در حیرت و اندوه فرو می روند.علی سلطانی

 

هنرمندخوب تئاتر، بابک لشکری که همیشه کتابهای

 

دکتررابه عنوان سوغات از من طلب می کرد، مجتبی

 

 روحانی که همین دوسه روز پیش شعر قیصر را برایم

 

 می خواند و دیگران... کتاب" گلها همه آفتاب گردانند"

 

روی میز خانم شادروان خودنمایی می کند. باز می کنم

 

صفحه ی 86و87دوغزل که هردو خود خبر رفتن

 

 شاعرشان را فریاد می کنند:

 

دلتنگ غنچه ایم، بگو راه باغ کو؟

 

خاموش مانده ایم، خدا راچراغ کو؟

 

 

کو کوچه ای زخواب خدا سبزتر؟ بگو

 

 آن خانه کو؟ نشانی آن کوچه باغ کو؟...

 

 

 

و غزل دوم که گوییا واژه به واژه شرح حال قیصر

 

 

امین پور است:

 

رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند

 

آسمانی تر ازآن بود که در خاک بماند

 

 

از دل برکه ی شب سر زد و تابید به خورشید

 

تا دل روشن نیلوفری اش، پاک بماند

 

 

دل و دامان شب آنگونه ز سوز دم او سوخت

 

که گریبان سحر تا به ابد چاک بماند...

 

 

با خود می اندیشم"زادنش به دیر خواهد انجامید خود

 

 اگر زاده تواند شد..." اوکه هم چهره ای علمی، دانشگاهی

 

 بود، هم غزل سرایی بزرگ، هم سپید سرایی صاحب زبان،

 

هم دارای جایگاهی والا درحوزه ی ادبیات کودک، هم

 

 تصنیف سراو ترانه سرایی توانمند.  باآن همه ژرفای

 

 اندیشه، جهان بینی وسیع، انسان محور وخداباور.

 

بی اختیار طنین تصنیف نیلوفرانه در گوشم می پیچد:

 

 

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن

 

زغمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن...

 

 

یادش سبز روحش شاد.

 

 

+ نوشته شده در 86/08/08ساعت 9:58 توسط حامد حسین خانی |