تبليغاتX
بخواب فروردین

 

سلام

 

قرار بود کتاب تازه ام"از این بهشت موازی" در نمایشگاه کتاب عرضه شود

 

اما نشد. گویا هنوز مسیر چاپ را به پایان نبرده است. پس از انتشار، درباره اش

 

 بیشتر می نویسم.

 

دو شعر از این مجموعه:

 

 

 

دیگر چه می خواهی از من، از اين من آرزوها؟

 

دست من و تاول و زخم، پاي من و جستجوها

 

شيواترين شعرها را بر سفره تقسيم كرديم

 

بغض نحيفانه ي نان، سر مي كشد از گلوها

 

آها! كه امروز دستم، خالي ست فرزندك من

 

از اضطراب نگاهم، خون مي چكد در سبوها

 

فردا براي تو حتماً، يك جفت خوشحالي سبز

 

با يك اجاق آتش سرخ، با چند، حالا بگو، ها؛

 

قهري براي هميشه، يا آشتي؟ كاش روزي

 

مي شد برايت بگويم از آبي آرزوها

 

سقف من و تو شبيه آن برج ها نيست هرگز

 

گاهي نگاهي بينداز، آن سوتر آن روبروها

 

 

دردي كه در سينه هر شب، روح مرا مي فشارد

 

درمان نخواهد شد امروز، با اين بگو و مگوها

 

آري لباس تن  تو، با تكّه هاي دل من

 

يك عنصر مشترك داشت – اين وصله ها و رفوها -

 

بازار شهر و شلوغي، با خلوت دل غريب است

 

اي كاش پايان بگيرد، اندوه اين گفتگوها

 

 

 

 

آن لباسي كه مرا مي پوشيد

 

 

مثل رستم كه به همراهي توس

 

سرخ، تا رزمگه توران رفت

 

آن لباسي كه مرا مي پوشيد

 

شبي از خانه به رستوران رفت

 

 

استكان بود و تكان بود و صدا

 

زنده هایی كه جوان مي مردند

 

شب و آواز و دو پروانه ي ناز

 

ميزهايي كه غذا مي خوردند

 

 

دود قليانِ  دو قرن آتش و زخم

 

شعله پوشي كه پر از جوش و خروش

 

روبروي منِ ديوانه نشست

 

گفت: با من قدحي خنده بنوش

 

 

ميز، ديوار،‌ خيابان،‌ خنده

 

عشق، بازارچه، ليوان، ساعت

 

كوچه، بلوار، مسافر،‌ گرما

 

ماه، آیينه، تماشا، غربت

 

 

ماه را در نفس ابر بسوز

 

شب كه آلوده ي مهتاب نشد

 

هفت خوان را گذراندي امّا

 

تيري از چشم تو پرتاب نشد

 

 


و لباسي كه مرا مي پوشيد

 

دوست دارد پَرِ جبريل شود

 

شب بيايد همه جا بنشيند

 

دكّه ي چشم تو تعطيل شود

 

 

تير برقي كه خودش راه افتاد

 

به نگاه پسرك تكيه نكرد

 

همه ي روشني اش را برداشت

 

و به چشمان كسي هديه نكرد

 

 

ناگهان آن همه باران و بلور

 

همه خاكستر شب رنگ شدند

 

قطره هايي كه فرو مي افتاد

 

تا رسيدند به ما، سنگ شدند

 

 

و لباسي كه مرا مي پوشيد

 

شبي از خانه به رستوران رفت

 

مثل رستم كه به همراهي توس

 

سرخ، تا رزمگه توران رفت

 

 

كوچه از پنجره آويزان بود

 

زير آن تاقچه ي فانوسي

 

يك نفر موج به چشمم مي ريخت

 

با نگاهي همه اقيانوسي

 


 

+ نوشته شده در 87/02/28ساعت 10:29 توسط حامد حسین خانی |