شد بهار و بی گل رویت چو پاییزم هنوز...
نوروز و بهار با آن همه شکوهی که برای ما ایرانیان دارد، همواره
خاطره هایی را برای یکاکمان زنده می کند.نوروز با فرهنگ وادبیات
ما پیوندی ناگسستنی دارد.
اما این روزها برای من همواره یاد پدرم را زنده می کند. ذهن کودکی ام
سرشار از شور و علاقه ی ویژه ی او به فروردین است. دفتر شعراو
روزهای بهاری را پیش چشمم ورق می زند و گویی که دفترخاطرات
است. بهار برای او پنجره ی اسرار آمیز بود. شاید به همین سبب اول
فروردین 1335 زاده شد و 26فروردین 1377 کوچید.
مصطفی حسین خانی"ابوحامد" دوران ابتدایی را در زادگاهش روستای
"ننیز" و دبیرستان را در "رابر" سپری کرد. پدرش را که از بزرگان
آن خطه بود در کودکی از دست داد. پس از دبیرستان به دانشسرای
رفسنجان رفت وسال 1353در زادگاهش معلمی را آغاز کرد. چند
سال بعد در دانشگاه علامه طباطبایی تهران کارشناسی جامعه شناسی
خواند. او در عمر 42 ساله ی خود همواره با مردم دیارش و با شعر و
ادبیات زیست. کتاب شعرش را سال 1375 نشر کرمان شناسی با نام
"به یاد گل سرخ" منتشر کرد. شعرهای فراوان چاپ نشده اش به زودی
منتشر می شود. یادش سبز.
دو غزل بهاری از او:
1
من از ستیغ آفتاب سرخ این حوالی ام
و آب رشک می برد به آبی و زلالی ام
گلیم گیسوان تو، چه دلفریب و دلربا!
که نقش عشق می زند به تار و پود و قالی ام
دو برگ سبز خاطره، نوشته ام برای دل
یکی دو سال پیشتر، یکی ز پارسالی ام
برای سیزده بدر گل و سبد خریده ام
اگر چه مثل سیزده، به در از این حوالیم
هنوز بچه های ده به جستجوی جمعه ها
منم که باز گم شده ز جمعه ی اهالیم
هلال ابروان تو، دو ماه نو دو ماه نو
نگاه کن نگاه کن! به قامت هلالی ام
2
بهار خلق رسید و بهار ما نرسید
هزار نقش برآمد نگار ما نرسید
نوای بلبل خوشخوان، فراز گل اما
به جز نوای غم از شاخه سار ما نرسید
رسید موج به ساحل نشست پیش حبیب
حبیب ماست که هرگز کنار ما نرسید
زبی قراری غنچه، گره گشود صبا
کسی به درد دل بی قرار مانرسید
طبیب خسته دلان کو؟ که جزجفای رقیب
به جان خسته ی زار و نزار ما نرسید
غروب عشق و فراق و غم و شب هجران
چه می توان؟ به که گویم که یار ما نرسید؟
به جرم اینکه تو روزی نگار من بودی
چها ز خلق که بر روزگار ما نرسید!
چگونه در برمت جان ز غم" ابوحامد"؟
بهار خلق رسید و بهار ما نرسید!
فكر مي كنم درست هفتم بهار بود
روز آشنا شدن، شامِ انتظار بود
زير پاي عابران، كوچه بي قرار بود
كوچه اي كه هيچ كس ، رد نشد از آن ولي
او به درد آن همه رهگذر دچار بود
كوچه اي كه مثل دل، زير دست و پاي شب
بال بال مي زد و زخمش آشكار بود
زير بال آبي اَش، يك ستاره مي تپيد
چشم آفتابي اَش، مثل چشم يار بود
تير برق خم شد و شاخه ها سه تار زن
آسمان پياده و رهگذر سوار بود
□
ناگهان ستاره سوخت، مِه گرفت كوچه را
هر طرف كه پا زدم؛ دام بود و دار بود
دارهاي سوخته، مردگان به دوش شان
مرده اي كه تشنه ي آب چشمه سار بود،
روي ريل ها نشست، توي دست هاش گُل
او شبيه آخرين، كوپه ي قطار بود
طبق آخرين خبر، هر دو جا به جا شديم
من سر جنازه ام ، او سرِ قرار بود
□
من به خواب رفتم و با تو آشنا شدم
روز آشنا شدن، شام انتظار بود
شهر غرق برگ ها، زردها و سردها
فكر مي كنم درست، هفتم بهار بود
تُنگ چهره ي تو را، با دو ماهي قشنگ
ديدم و خريدم و اين شروعِ كار بود
در چمان قدّ تو، چشم هاي من چريد
بوسه هاي پشت هم، تُرد و آبدار بود
بادِ مست مي وزيد، خيسِ عطر موي تو
شانه هاي برفي ات، غرقِ آبشار بود
لاله ي لبان تو، شهري از تُرنج ها
گونه هاي قرمزت، باغي از انار بود
□
آه! ميوه اي چكيد، خواب ناز من پريد
ديدم آن چه ديده ام، طرح يك مزار بود
هيچ كس نبود تا، آشناي من شود
روز آشنا شدن شام انتظار بود