سلام
این چهارپاره،چند سال پیش در حال و هوای غروب های پاییزی
دانشگاه شهید باهنر و شورو حال دوستان آن دوره سروده شده که
درکتاب "یکشنبه صبح" آمده است. شعردوم هم کار نیمایی کوتاهیست
که همین دو سه روز پیش، خیابان های پاییز زده ی کرمان مرا وادار
به نوشتنش کرد.
تا چه قبول افتد و چه در نظرآید؟...
ساعت حدودا پنج پاییزاست اینجا
از شهرهای دور لبریز است اینجا
کرمان، بروجن،آستارا، بندرعباس
شیراز، تهران، رشت، تبریز است اینجا
من در شمال شرقی پیراهن تو
از کوچه های نیمه عریان می گریزم
هم ازخیابانهای باران خورده ی عشق
باچتری از جنس زمستان می گریزم
یادت می آید عکس تو همراه من بود
بعدا مرا از مدرسه اخراج کردند؟
رفتم به کوه و بعد هم معدن نشینان
از چشمهایم عشق استخراج کردند
یادت می آید روی دیوار دبستان
اسم تو را با رنگ قرمز راه رفتم؟
از کودکی تا پشت بام خانه ی تو
راه بلندی بود من کوتاه رفتم
ساعت حدودا پنج پاییز است اینجا
حتی اگر ده بید مجنون هم بروید
عمدا روایت را عوض کردم، عزیزم!
تا هیچ کس در باره ات حرفی نگوید
لندن! صدای رادیو را شعله ور کن
مشروح اخبار جهان سیاره ی سرخ
از خواب میلان تا سحرگاه ترونتو
دریا نشان، آتش فشان، فواره ی سرخ
حالا قطاری با هزار و ایست واگن
ازنیستگاه آرزوهای بلند م
رد می شود دو دو کنان، با سوت داور
بازی به پایان می رسد تا من بخندم!
می خواهم از اینجا به طرزی گریه آور
کم کم تو را، آری تو را، باران بنامم
من هفت پشتم چتر در چتر تو بودند!
می بایدم باری تو را باران بنامم
باران من! بگذار در پایان این شعر
پیمان ببندم آسمان پیراهن توست
در سرزمین قطبی ام برفی اگر هست
دیوار چین شالی به دورگردن توست!
باران من! بگذار با آرش بگویم
ابرو به ابرویش کمانکش بود باران
هم شعله می زد در زمین هم راه می رفت
تلفیقی از انسان و آتش بود باران
شعربعد:
رنگ های گرم
چایی همیشه داغ
آن طرف
پشت شیشه
باد سرد
رقص زرد
قهوه ای
بنفش
قرمزینه ها
رنگ های گرم
روزهای سرد
پیرمرد فصل ها هر غروب
سنگ فرش های مهربان شهر را رنگ می کند
باد
پهلوان جست و خیزهای شاعرانه
با درخت زرد
جنگ می کند...
غزل سوگی برای
دکتر قیصر امین پور
مرگ، چشمان تو را بست و به یادستان برد
سر پر شور تو را خسته، از این سامان برد
شعر، بی قیصر وتن بی سر و گل پرپر شد
مرگ، این مشکل نشکفته، تو را آسان برد
باد، عطر"دل نیلوفری ات" را آورد
عشق، اما دل پیدای تو را پنهان برد
آه! تشییع تو بر شانه ی پاییز و غزل
چه غم انگیز، غزل ریز تو را توفان برد!
شعر،این درد معاصر چه یتیم است امروز!
که تورا عشق، به مهمانی جان جان برد
واژه واژه دل تو بر همه بارید ولی
ناگهان سیل شد و روح تو را باران برد
"قاف"، آغاز تو، پایان شگرف عشق است
آه! سیمرغ تو سر زیر پر دوران برد
" تا غزل هست"، تو هستی، چه کسی می گوید
زندگی،"قصه ی گیسوی تو" را پایان برد؟
رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند...

صبح روز سه شنبه، ساعت۷،هشتم آبانماه، درمسیراداره
هستم که زنگ پیام کوتاه گوشی ام به صدا درمی آید. نگاه،
ناباورانه خبر تلخی را می بینم:" قیصر شعر ایران رفت"
این پیام را دوستم آرش علیزاده، شاعرشمالی فرستاده است.
بغض گلویم را گرفته. دعا می کنم درست نباشد. اما دریغ
پیام های پی در پی! محمد جواد آسمان از اصفهان، اصغر
معاذی از شهر ری، امیر مرزبان ازقم، مرتضی پارسا از
شاهین شهر،ابوالفضل صمدی از اراک و... همه غمگنانه
از جدایی ها شکایت می کنند.آخرین دیدار دکتردر ذهنم
مرور می شود. 10 روز قبل، تهران، کنگره ی شعرجوان،
خانه ی هنرمندان، آرام و مهربان با نگاهی پر از آگاهی و
شعرگوشه ی راهرو ایستاده وبه دیوار تکیه زده بود.
شاعران جوان وتنی چند از هم نسلان او پیرامونش بودند.
فاضل نظری، گروس عبد الملکیان، سهیل محمودی، نرگس
رجایی و... برادرم حمید هم بامن است. شاگردانه سلام و
احوال پرسی می کنم مهربانانه پاسخ می گوید ولی
رنج بیماری را پشت لبخندش پنهان می کند...
باری، چاره ای جز باور نیست. "این روزها که می گذرد در
باد..."
به اداره که می رسم خبر را باز گو می کنم تعدادی از
همکاران در حیرت و اندوه فرو می روند.علی سلطانی
هنرمندخوب تئاتر، بابک لشکری که همیشه کتابهای
دکتررابه عنوان سوغات از من طلب می کرد، مجتبی
روحانی که همین دوسه روز پیش شعر قیصر را برایم
می خواند و دیگران... کتاب" گلها همه آفتاب گردانند"
روی میز خانم شادروان خودنمایی می کند. باز می کنم
صفحه ی 86و87دوغزل که هردو خود خبر رفتن
شاعرشان را فریاد می کنند:
دلتنگ غنچه ایم، بگو راه باغ کو؟
خاموش مانده ایم، خدا راچراغ کو؟
کو کوچه ای زخواب خدا سبزتر؟ بگو
آن خانه کو؟ نشانی آن کوچه باغ کو؟...
و غزل دوم که گوییا واژه به واژه شرح حال قیصر
امین پور است:
رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند
آسمانی تر ازآن بود که در خاک بماند
از دل برکه ی شب سر زد و تابید به خورشید
تا دل روشن نیلوفری اش، پاک بماند
دل و دامان شب آنگونه ز سوز دم او سوخت
که گریبان سحر تا به ابد چاک بماند...
با خود می اندیشم"زادنش به دیر خواهد انجامید خود
اگر زاده تواند شد..." اوکه هم چهره ای علمی، دانشگاهی
بود، هم غزل سرایی بزرگ، هم سپید سرایی صاحب زبان،
هم دارای جایگاهی والا درحوزه ی ادبیات کودک، هم
تصنیف سراو ترانه سرایی توانمند. باآن همه ژرفای
اندیشه، جهان بینی وسیع، انسان محور وخداباور.
بی اختیار طنین تصنیف نیلوفرانه در گوشم می پیچد:
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
زغمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن...
یادش سبز روحش شاد.