در شبانگاه اول پاییز ، رنگ دیدارمان بهاری بود
روبریم نشست و لبخندش ، بهترین عکس یادگاری بود
درگریبان ماه خیره شدم ، یا که درآفتاب ، انگاری
آبشار شراب و ابریشم ، از مسیر دو شانه جاری بود
مهربانی، زبان رایج او ، شادمانی ، شگرد دلبری اش
او که نازش نسیم سیبستان ، او که سیب لبش اناری بود
مثل یک سرزمین جادویی ، در نگاهش دو شهر وهم آلود
مردمان را کشیده در زنجیر ، راوی عصر برده داری بود
روبریم نشسته بود و سخن ، روبریم نشسته بود و سکوت
بین ما ـ این دو ساحل آرام ـ شور دریای بی قراری بود
گر چه شهر از دروغ می جوشید ، از دورنگی و دشمن و دشنام
قصد آن خنده ها هواداری ، شیوه ی چشمهاش ، یاری بود
دختر ساده ی غزلهایم ، آسمان را به کوچه آوردست
گر چه در خانه ی دلش هر شب ، ماه ، سرگرم خانه داری بود
بعد از آن خشک سال طولانی ، ابرهای ترانه برگشتند
در غزل خیز باغ تشنه ی من ،عشق ، مشغول آبیاری بود
سعدی و شمس و خواجه می دانند ، پاسخ و پرسش غزلها را
در جواب سوال چشمانم ، حالت چشمهاش ، آری بود!