تبليغاتX
بخواب فروردین
 

در شبانگاه اول پاییز ، رنگ دیدارمان بهاری بود

روبریم نشست و لبخندش ، بهترین عکس یادگاری بود

درگریبان ماه خیره شدم ، یا که درآفتاب ، انگاری

آبشار شراب و ابریشم ، از مسیر دو شانه جاری بود

مهربانی، زبان رایج او ، شادمانی ، شگرد دلبری اش

او که نازش نسیم سیبستان ، او که سیب لبش اناری بود

مثل یک سرزمین جادویی ، در نگاهش دو شهر وهم آلود

مردمان را کشیده در زنجیر ، راوی عصر برده داری بود

روبریم نشسته بود و سخن ، روبریم نشسته بود و سکوت

بین ما ـ این دو ساحل آرام ـ شور دریای بی قراری بود

گر چه شهر از دروغ می جوشید ، از دورنگی و دشمن و دشنام

قصد آن خنده ها هواداری ، شیوه ی چشمهاش ، یاری بود

دختر ساده ی غزلهایم ، آسمان را به کوچه آوردست

گر چه در خانه ی دلش هر شب ، ماه ، سرگرم خانه داری بود

 

بعد از آن خشک سال طولانی ، ابرهای ترانه برگشتند

در غزل خیز  باغ تشنه ی من ،عشق ، مشغول آبیاری بود

سعدی و شمس و خواجه می دانند ، پاسخ و پرسش غزلها را

در جواب سوال چشمانم ، حالت  چشمهاش ، آری بود!

+ نوشته شده در 86/07/01ساعت 9:10 توسط حامد حسین خانی |