بادی که وزید، ازکویر آمده بود
برعکس همیشه سربزیر آمده بود
شرمنده ی روزهای بی باران بود
دیرآمده بود، های دیرآمده بود!
برای او که خواهد آمد...
آتش گرفته روح زمان وخون ،چون زخم دشنه در جگرخاک است
خورشید بی تو ترجمه ی تلخی ازمتن شور و شیون افلاک است
بی تو چه آفتاب و چه مهتابی؟ بی تو چه بازتاب و چه تصویری؟
وقتی که چشمها همه تاریکند ،دیگر حساب آینه ها پاک است!
هر کس که عشق را به زبان آرد، در حصر مرز و فاصله می میرد
جغرافیای بی تو فقط یعنی ، تکرار حرف عشق خطر ناک است
گوی زمین اگر چه در آتش سوخت، اما هنوز دور تو می گردد
این پهلوان زخمی خون آلود ، گویا هنوز چابک و چالاک است
با دشتهای تفته چه فرمودی؟ با جنگلان پیر چها کردی؟
کوهی که با صدای تو می رقصد ، تا روز مرگ تشنه ی پژواک است
ای آفتاب و آب و درخت وگل! وقتی تو ناز باز نمی گردی
دریا تمام، برکه ی خاکستر، جنگل شبیه پشته ی خاشاک است
از دوری سرور تو دلخونیم ، با لیلیانه های تو مجنونیم
ما کاوه های خشم فریدونیم ، تا اژدها به شانه ی ضحاک است
برخیزای غرور سوارستان ! ای سایه سار سبز انارستان!
انسان نشسته است به خارستان، انگور زخم، بر تن هرتاک است
بزرگ روز میلادعلی-برترین آفریده ی خداوند-امسال هم آمد و گذشت. چه
شکوهی داشت آستانه ی شاه نعمت الله ولی در هلهله ی دف ها و نوای سازها
وشادی آوازها. زیباتراشتیاق مردمان و هنرمندان.
چه خوب که این روز به نام پدر...
اکنون که چند سالی سایه ی پر مهرش بر سرم نیست جای خالیش سرگردانم
می کند.مصطفی حسین خانی(ابوحامد)پدر عزیزم،همو که کودکی ام را در باران
شعر و مهربانی شستشو داد. برای نکویادش ازمجموعه ی او( به یاد گل سرخ)
غزلی می آورم. یادش سبز...
پاییز و برگ ریز و به صحرا نشسته ام
کنجی جدا ز مردم دنیا نشسته ام
یک سو نوای بلبل افسرده از خزان
یک سو منش چو شعله سراپا نشسته ام
هر لحظه مرگ برگی و هردم غمی مرا
ای غم به یاد مرگ خود اینجا نشسته ام
فرهاد عشق خویشم و شیرین شعر خود
در بیستون درد، چه زیبا نشسته ام
از من حدیث دیده ی مجنون شنو که من
روزی به پای صحبت لیلا نشسته ام
دل می رود که رفتن او را نظر کند
ای وای من، که من به تماشا نشسته ام...
این هم غزل پیوسته ای، تازه ازخودم:
ازآفتاب غروب شکست می آمد
قبیله ای که از آن دور دست می آمد
قبیله ای که به تکرار خویش می کوچید
گرفته نیمه ی خود را به دست می آمد
سواری از عطش خون عشق، سرخاسرخ
تناورانه از آن واحه مست می آمد
در آن میانه من و تو- تناقض مطلق –
که"نیست"خسته به دیدار"هست" می آمد
قبیله بود و خدا می وزید و از معبد
صدای هلهله ی بت پرست می آمد
ازآن بر آمده قصری که ساختم باتو
همیشه زنگ صدای نشست می آمد
ازآن زمان دل من زود،زود می سوزد
چنانکه باهمه ی تارو پود می سوزد
چنان بهار خزیدست در نی چوپان
که بر دهان چکاوک سرود می سوزد
نشسته ابر سیاهی میان حجم افق
برآتش رخ ماه تو عود می سوزد
ستاره گم شده در مه قبیله سرگردان
چقدر چشم تو امشب کبود می سوزد
تمام فاصله بر دوش باد می رقصد
تمام مزرعه در بوی دود می سوزد
شبی که چشم تو برماه چیره خواهد شد
چه چشمها که به چشم تو خیره خواهد شد
پس از هجوم تماشا کویر کوچک من
اگر تو ابر بمانی جزیره خواهد شد
تو روشن همه ی آبهای دنیایی
که بی تو هستی خورشید تیره خواهد شد
همیشه عشق درانبارابر تنهایی
برای روز مبادا ذخیره خواهد شد
اگر قبیله ی من با تو عشق می ورزید
همان حکایت کرمان وزیره خواهد شد