باز کن سحرگاهان، چشم آفتابی را
روی شانه جاری کن، آن شب شرابی را
موج را ورق می زد چشمهای دریاییت
لحظه ای به یاد آور خاطرات آبی را
آن غروب یادت هست؟روسری سبز آبی
توی باد رقصاندی باغی از گلابی را
موی شرجی ات عریان می وزید مستامست
یاد باد می دادی رسم بی حجابی را
بین شعرها چشمت، انتخاب اول بود
باز هم بخوان امشب، شعر انتخابی را
کار من گذشت ای دوست از یکی دو پیمانه
دربساطمان رو کن شیشه ی حسابی را
من شبیه ارگ بم،زیر و رو شدم از تو
تاکه می کند آباد،این همه خرابی را؟