تبليغاتX
بخواب فروردین
مدتی این مثنوی تاخیر شد...چندگاهی به روز  نبودم که هیچ به شب هم نبودم. شبان تار از درد جدایی...باری:

 

باز کن سحرگاهان، چشم آفتابی را

روی شانه جاری کن، آن شب شرابی را

موج را ورق می زد چشمهای دریاییت

لحظه ای به یاد آور خاطرات آبی را

آن غروب یادت هست؟روسری سبز آبی

توی باد رقصاندی باغی از گلابی را

موی شرجی ات عریان می وزید مستامست

یاد باد می دادی رسم بی حجابی را

بین شعرها چشمت، انتخاب اول بود

باز هم بخوان امشب، شعر انتخابی را

کار من گذشت ای دوست از یکی دو پیمانه

دربساطمان رو کن شیشه ی حسابی را

من شبیه ارگ بم،زیر و رو شدم از تو

تاکه می کند آباد،این همه خرابی را؟

 

+ نوشته شده در 86/03/26ساعت 12:8 توسط حامد حسین خانی |

درود.بایسته است پیرامون غزل "زن جوان..." بگویم این غزل با الهام از غزل ماندگارمنزوی بزرگ پدید آمده که درکتاب "بخواب فروردین" بالای همین غزل توضیح داده ام.با درخواست بخشایش از روح بلندش و همه عزیزانی که یادآوری فرمودند.پوزش دیگرم از تمام دوستانیست که به این وبلاگ سرزده ونظر داده اند ،اما از آنجا که به روز نبودم پاسخ نداده ام.تلاش بر این است که به روز شوم و پاسخ دهم. باز هم سر بزنید. سپاس.
+ نوشته شده در 86/03/23ساعت 8:12 توسط حامد حسین خانی |