که چون ترانه خاموش من مطن طن بود
زنی که مثل صدای عقابها در کوه
خیال او همه جاوهمیشه بامن بود
دو سینه داشت که مانند قله هادربرف
برای کشتن من دره های بهمن بود
زنی که گفت تورا دوست دارم اما نه
دروغ گفت که بادوست نیز دشمن بود
من از گلوی رگانم صداش می کردم
اگرچه پیش نگاهش زبانم الکن بود
برای شعله کشیدن به جان تشنه من
دوچشم داشت که تکلیفشان معین بود
چراغ کوچکی ازعشق هدیه اش دادم
که چون ستاره قطبی همیشه روشن بود
شگفت!قدر دلم این سپیدرا نشناخت
زنی که سرخ دهان وسیاه دامن بود
یک روز چتر خانگی ات باز می شود
آغوش عاشقانگی ات باز می شود
طولی نمیکشد که به روی نشانه ها
درهای بی نشانگی ات باز می شود
بر کوهسار مرمری شانه های تو
گیسوی رودخانگی ات باز می شود
یک روز می رسد که در این کهکشانه ها
راهی به بی کرانگی ات باز می شود
بر خال های پیرهن مهربان تو
گلهای جاودانگی ات باز می شود
دریای من !مدینه من !ای ترانه !کی
چشم مدیترانگی ات باز می شود؟