آقا! ببخشا که امشب، شعر جدیدی ندارم
دنیا سیاه است و من هم روی سپیدی ندارم
عطار از هفت شهرش، امشب به هشتم رسیده ست
این ارمغان کمی نیست، جز این نویدی ندارم
ای هشت خوان سلوکم! من فارغ از این ملوکم
ای خاک پایت مرادم! در خود مریدی ندارم
سبزند آیینه پوشان، کو خنجر دین فروشان؟
جز نوش داروی لطفت، دیگر امیدی ندارم
سیمرغ مهر تو آنک، بر زخم رستم نظر کرد
جز مام میهن برایت، گردآفریدی ندارم
ای مشرق جان ایران، روشن به خورشید نامت
در سوگزاران دنیا، غیر از تو عیدی ندارم
□
کرمان اگر از تو دور است، اما تو نزدیکی آقا!
تا بارگاهت ـ مدد کن ـ راه مدیدی ندارم
ای شاهد هرچه مشهود! شرمنده هستم که یک عمر
در مشهد شعرهایم، سرو شهیدی ندارم
ممنونم آقا که دست این ناتوان را گرفتی
قفل دلم را گشودی، دیدی کلیدی ندارم
گفتم به جای زیارت، شاید غزل گریه کردم
آقا! ببخشا که امشب، شعر جدیدی ندارم
عزیزم از تو ممنونم، که سوسویی نشان دادی
دمیدی در غزلهایم، به شعر مرده جان دادی
مرا می خواستی در شمس، مولانا برقصانی
اگر زلفی رها کردی، اگر دستی تکان دادی
تو آن ماهی که سی سال است در شهریور کرمان
کویر تشنه ی شب را نشان کهکشان دادی
عزیزم از تو ممنونم که دریاوار شوریدی
به دوش قایق تنها، شکوه بادبان دادی
*
زمین لبریز شد از حجم آدمها و آهن ها
و تنها تو به گوش من خبر از آسمان دادی
تو حوای منی کز کهکشانی دور می آیی
که روزی در بهشت این درس ها را امتحان دادی
تو آن فردای دیروزی، تو سیب و سرو و نوروزی
که انگور دهانت را به جشن مهرگان دادی
مرا در هفتخوان خنجر ابروی خود خم کن
به دست آرشت اینبار اگر رنگین کمان دادی
به چشمان تو مدیونم، همیشه از تو ممنونم
چه دنیای غزلناکی، به این مرد جوان دادی!
غزلهایم فدایت، دست من خالی ست، پس بستان
تمام بوسه هایی را که آن شب رایگان دادی

عکس:حمید صادقی
معرفی دو مجموعه شعر:
۱- " مرثیه های ممنوع" نام گزیده شعر دوست عزیزم، شاعر توانا و مانا
محمدعلی جوشایی است که چندیست توسط نشر تکا منتشر شده است.
مثل همیشه خواندن آثار او شیرین تر از خرمای بم و حیرت آور تراز رازآلودگی
کویر.
۲ـ " صبح در فنجان نیلوفر" نیز نام اولین مجموعه شعر مستقل دیگر دوست
نازنین، شاعر جوان کرمانی، مهدی گنجی ست. ناشر این اثر انتشارات
فصل پنجم است. به امید آثار ديگر و آينده اي پربار براي او.
و سرانجام اينكه وبلاگ ادبي آفريدگاران فروتن شعر، كه پاره اي از صداي
شعر امروز كرمان است، هر دو هفته يك بار به روز مي شود. منتظر نگاه
و نقدتان مي مانيم.
http://afaridegaran.blogfa.com/

عکس: حمید صادقی
ای روزگار این رسم و این آیین نمی ماند
دنیا چنین غمگین و وهم آگین نمی ماند
گیرم گلی چیدند، اما بر لب دنیا
لبخند گل می ماند و گلچین نمی ماند
هرچند در ذهن درخت پیر، بعد از این
یادی به جز اندوه فروردین نمی ماند
هرچند در آیینه ها تصویر زیبایی
از انحنای رقصی آهنگین نمی ماند
هر چند در تنگ بلور سینه ی مردم
رنگی به غیر از ماهی خونین نمی ماند
هرچند یوسف گم شد و در کلبه ی یعقوب
حتی نشان از بوی بنیامین نمی ماند!
...اما به جادوی پر سیمرغ ها سوگند
این زخمهای کهنه بی تسکین نمی ماند
ماهی که می بینی فرو رفته ست در مرداب
بالا بلند است اینچنین پایین نمی ماند
□
ای مومنان! فکر بهشتی تازه تر باید
تزویرتان پشت نقاب دین نمی ماند
□
کندوی متروک زمین، خواب عسل دیدست
فرهاد هم اینگونه بی شیرین نمی ماند
خون رگ دست "امیر" از هر انارستان
می جوشد و در بند باغ فین نمی ماند
□
ای شاعر از پس کوچه های شعر خود برگرد
شهر تو در تسخیر آن و این نمی ماند
حتی اگر باران سنگ
از آسمان
بارد
این شهر لبریز گل و آیینه می ماند
مردی که درآیینه ها تکثیر خواهد شد
چندان به این دیوانه ی مسکین نمی ماند!
سبزیم که از نسل بهاران هستیم...
و غزلی تازه:
این مرده از هوای تو دم می زند هنوز
با زنده های شهر قدم می زند هنوز
تقدیر خسته ایست که او را پرنده ای
در انزوای لانه رقم می زند هنوز
همزاد ماهیانم و قلاب در دهان
دارد میان سینه، دلم می زند هنوز
□
هر شب صدای در زندنی می رسد به گوش
شادیست این، که طعنه به غم می زند هنوز
راهی به جز امید به دست شفا نداشت
دیوانه ای که سر به حرم می زند هنوز
□
ای روزگار! پنجه ی خونین عادلان
بر سینه ی تو زخم ستم می زند هنوز
دنیا سکوت ممتد درد است و گاه گاه
آنرا صدای گریه به هم می زند هنوز
□
انگشت روی شیشه کشید و تورا نوشت
ابری که زیر چتر قدم می زند هنوز!
خبر:
مجموعه داستان نویسنده توانای کرمانی ،دوست عزیزم سعید کوشش با عنوان
"مرگ خدایان موازی" وارد بازار کتاب شد.این اثر توسط نشر داستانسرا منتشر
شده و در بردارنده ی ۱۷ داستان کوتاه است. چشم به راه آثار دیگر او هستیم.

...ای ظهور ناب اسم الله بر روی زمین
زندگانی تو تفسیر مسلمانی شدست
ای که در پیشانی ات مهتاب جولان می گرفت
علم در سر نمازت قوس قرآنی شدست...
خدای را هزاران شکر که چند باری عارف بزرگ حضرت آیت الله العظمی
بهجت را زیارت کردم. بی ترید ایشان نمونه ی روشنی از انسان کامل
بودند و افسوس که دیگر سحرگاهان این دنیا شاهد مناجات و اشک و
سجده های طولانی شان نیست.
زادنش به دیر خواهد انجامید،
خود اگر زاده تواند شد...
به زودی باغزل و غیر غزل هستم.
در نمایشگاه امسال دو مجموعه از کارهای منتشر شده ام
حضور دارد ۱- از این بهشت موازی، نشر تکا

۲- مرا که برگ شدم، نشر مرکز کرمان شناسی
و چند بیت از یک غزل مثنوی، از مجموعه ی از این بهشت موازی:
جرم من رها شده، دیوانه بودن است
با هرچه جز نگاه تو بیگانه بودن است
منظور من ازین همه آواره زیستن
با برق چشمهای تو همخانه بودن است
بوی گل تن تو، در این ورطه ی خزان
پیغام آشکار بهارانه بودن است
گاهی تو هم به خانه ی خاموش من بیا
چون سرنوشت خانه ام ویرانه بودن است
بر من ببخش گاهی اگر پیله می شوم!
این خود دلیل روشن پروانه بودن است
پروانه ام که بی تو به هرجا نمی پرم
من با تو می پرم، تک وتنها نمی پرم
سوگند می خورم به غزلرقص مولوی
سوگند می خورم به غزلهای منزوی
اینک دلم برای تو غمخواره ای بزرگ
اینک دلم به وسعت سیاره ای بزرگ
بیچاره ات شدم، تو جگر پاره ام شدی
تنها تویی که ساکن سیاره ام شدی...
این رباعی هم از کارهای تازه:
قانون بهار را رعایت کردم
کم کم به طراوت تو عادت کردم
با آنکه کویری ام ولی همواره
با لهجه ی آب با تو صحبت کردم
هوای خلوت اردیبهشت بامن بود
گذشت بوی بهار از کنار پنجره ها...
سلام به فروردین، سلام به اردیبهشت
سلام به شعر، سلام به شاعر...
به روز شدن در سال ۸۸ هم حال و هوایی دارد:
تو خلوت یه ایون،یه غربت داغونم
رو تاقچه ی تنهایی، حجم یه گلابدونم
یه غصه ی سرگردون، یه قصه ی پاییزی
من ابر لب حوضم، همسایه ی بارونم
وقتی که نمی جوشم، یه چشمه ی متروکه
وقتی که نمی بارم، یه گریه ی خندونم
زخم تن من سیبه، کاج نفسم زرده
تو شرجی نخلستون، یه شاخه ی بی جونم
تو دست صدای من، یه چاقوی غمگینه
آوازای زخمی رو بی حنجره می خونم
فانوس شب سردم،آیینه ی پر گردم
مثل ترک تاریخ، رو سینه ی گلدونم
□
همخونه ی تابستون، همگریه ی پاییزم
همزاد بهار پیر، همسال زمستونم
... واینکه وبلاگ ادبی شاعر نخل های صبور و زخمهای کویر
محمد علی جوشایی متولد شد. (مرثیه های ممنوع)
شعر او مشتاقان زیاد دارد. من هم با تمام شوق دوستانم
را به سفر در سرزمین مجازی آبروی شعر کرمان، جوشایی
عزیز دعوت می کنم.
حالی مثال آهو، در دامگاه دارم
"مغرور چون پلنگان چشمی به راه دارم"*
آهوپلنگ تنها، انسان ناگزیرم
در ساقه های تردم، خون گیاه دارم
تردید بین بودن، یا سیب را سرودن
از این گناه تا کی، خود رانگاه دارم؟
□
من یک شب بلندم، در کوچه های کوتاه
در کوله پشتی خود، فانوس ماه دارم
من دفتری سپیدم، کز روزگار پیشین
در برگ سرنوشتم، شعری سیاه دارم
□
ای آینه! نپرس از تصویرهای تازه!
در پاسخ سوالت، تکرار آه دارم
هرصبح رو به دریا، می پرسم از خودم باز
آیا به شهر خورشید، امروز راه دارم؟
□
آهوی نیمه ی من، با نیم دیگرم گفت:
آه ای پلنگ! بگذر ازمن،گناه دارم
*مصراعی از غزل دوست شاعرم مازیاز نیستانی، که سبب ارتکاب این غزل شد.

خسته اي خيس و خالي از خويشم
پيرهنْ زارِ چشم يعقوبم
دست در دست يوسفي امشب
سر به ديوار چاه مي كوبم
آه مولا! كسي نمي داند
سايه ها آفتاب مي نوشند
هر چه باران و رود و ا قيانوس
از لبان تو آب مي نوشند
آه مولا! كسي نمي داند
تير قلب تو را نمي دوزد
آتش از ترس آه سوزانت
خيمه هاي تورا نمي سوزد
اي نجات و نجابت دريا
هر چه دل بود، نوح مي كردي
اي كه با زخم هاي موّاجت
تيغ را قبض روح مي كردي
از نگاه تو ماه، بالا رفت
آسمان سياه را كُشتي
آه مولا! كسي نمي داند
گودي قتلگاه را كُشتي
ناگهان چشم خويش را بستي
سرزمين بهشت پرپر شد
واژگون بود آسمان، امّا
زين اسب تو واژگون تر شد
تير از بس كه تشنه بود آن روز
در گلوگاه اصغرت افتاد
نعش رود فرات خون آلود
روي دست برادرت افتاد
نخل هاي خميده مي ديدند
مردي از روي خويش رد مي شد
كاش آبي كه كشته شد، راه
خيمه گاه تو را بلد مي شد
آه مولا! كسي نمي داند
آب ها تشنه ي لبت بودند
لشكر شام وكوفه، تعدادي
از اسيران زينبت بودند
داشت بوي خرابه مي آمد
كاروانت شبانه زخمي شد
دختر كوچكت كه نه، امّا
شانه ي تازيانه زخمي شد
ناقه ها بين راه فهميدند
دربهار تو برگ ريزي نيست
پيش اين كاروان توفاني
خون و زنجير و شعله، چيزي نيست
آه مولا! كسي نمي داند
آفتاب حجاز را بردند
مردم كوفه، ظهر عاشورا
آبروي نماز را بردند
من كنار تو خيمه خواهم زد
خسته اي خيس و خالي از خويشم
آه مولا! كسي چه مي داند؟
شايد امشب تو آ مدي پيشم
از همان صبح روز عاشورا
شعرهاي من از تو پر بودند
روي دفتر شهيد مي گشتند
واژه هايي كه مثل حُر بودند
چون کار او بالا گرفت، هفت بارش از بسطام بیرون کردند. گفت: "چرا مرا بیرون
کنید؟" گفتند: "چون تو مردی بدی" گفت:"نیکا شهرا که بدش بایزید باشد!"
تذکره الاولیا
می آید از "بسطام" با چشمان بادامی
سروی کویر آجین و دریا دل، به آرامی
سروی که نیمی ماه و نیمی بامدادان است
نیمی تمامی روح و نیمی نازک اندامی
□
در کوچه های تنگ "خرقان" برف می بارد
بادم، که هر شب می وزم در بی سر انجامی
زن در تنور سینه اش نان می پزد، گفتند:
مانند سقف خانه اش می سوزد از خامی
□
ای شیخ! ما را خرقه ای از مرگ می باید
تا کاممان شیرین شود با نام ناکامی
شیرین، چنان شیرین که فرهادی فراز آید
در من بیاویزد، من من، -کوه بی نامی-
از کاهنان شرق می پرسم نشانم را
از معبد بودا و از خط های ایلامی
از نسخ نستعلیق ها تا مینیاتورها
ازکفر تا اسلیم های نیمه اسلامی
□
خورشید را از شهر بیرون کرده اند افسوس!
سر خدا افتاده دست مردم عامی
گویا صدای "بایزید" از بلخ می آید
ای کوچه های کوفی ای دیوانه ی شامی!
انگورها مستند و می پرسم زنیشابور
آیا سبوی پیر "ماهان" را میاشامی؟
از شهر دل، دل می کنم با شمس مولانا
از جام جان سر می کشم با جامه ی جامی
عرفان درد و رشحه ی اشراق، چون سروی
می آید از بسطام با چشمان بادامی
در تار "شهناز" و شب "بهجت" رها گشته ست
در"بم" گره خوردست با آواز "بسطامی"
خبر:
با نزدیک شدن به ۵ دی ماه و سالگرد فاجعه ی غم انگیز زلزله
بم، آیین نکوداشت هنرمند بزرگ، زنده یاد ایرج بسطامی در
تالار وحدت تهران برگزار می شود. زمان برنامه شامگاه ۷ دی
ماه است. در این آیین هنرمندان و استادان برجسته ی موسیقی
کشور حضور دارند، از جمله اجراهای یش بینی شده در این
مراسم، اجرای گروهی از نوازندگان به نام کشور، به خوانندگی
هنرمند جوان مجید حسین خانی است. او از شاگردان موفق
زنده یاد استاد بسطامی بوده و در سالهای اخیر دوره ی عالی
آواز را نزد استاد شاهزیدی گذرانده است. او اجراهای متعددی
در داخل و خارج کشور به همراهی گروههای مختلف داشته است.
حسین خانی در این آیین آلبوم "وطن من" و تصنیفی تازه، ساخته ی
استاد مشکاتیان را به یاد استادش،ایرج بسطامی اجرا می کند.
سلام
خبر:
آیین نکو داشت شاعر، مترجم وپژوهشگر معاصر، زنده یاد
دکترطاهره صفارزاده در کرمان بر گزار می شود. این برنامه
به همت سازمان فرهنگی و هنری شهرداری و حوزه ی
کرمان، دوشنبه ـ 18 آذر ماه، ساعت 18،در محل تالار خانه
شهر اجرا می شود. میهمانان این برنامه 4 تن از شاعران بنام
کشورند.بزرگواران: محمد علی بهمنی، یوسفعلی میرشکاک،
عبدالجبار کاکایی و سعید بیابانکی، همراه با حضور شاعران
برجسته ی کرمانی از جمله سعید نیاز کرمانی، سید علی
میر افضلی، محمد علی جوشایی(اگر بدقولی نکند)، مسعود سلاجقه و...

ویک غزل از مجموعه ی یک شنبه صبح:
يك شنبه صبح، پاي درخت چنارتان
با غربتي عميق نشستم كنارتان
امّا شما دوباره نبوديد و بي دليل
مي چرخد آسمان دلم برمدارتان
روز دوشنبه باز كنار همان درخت
يعني سر قرار، شدم بي قرارتان
شايد سه شنبه نيز، ولي نه هنوز هم
صد ايستگاه مانده به سوت قطارتان
هر هفت روز هفته چنين كشته مي شوم
در قتلگاه كوچه ي اندوه بارتان
من آدمم و مرگ من اصلاً مهم نبود
بيچاره اين درخت، درخت چنارتان!
حالا كه رفته ايد دو پاي من از شما
شايد در اين مسير بيايد به كارتان
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

شبیه شمعی که نیمه جان است، چه زود پایان گرفته بودم
وقطره قطره تمام خود را، شبی به دندان گرفته بودم
شراب و آتش چه برزخی بود! سراب وخونابه شعله می زد
هوایی از ابر و گریه بودم، که سخت توفان گرفته بودم
نه پیرهن پوش چاه بودم، نه در شب مصر ماه بودم
غریبه ای بی پناه بودم، که بوی کنعان گرفته بودم
به ذکر نام سرآمد او، به شوق دیدار مشهد او
به عشق لبخند گنبد او، ره بیابان گرفته بودم
مسافری خسته بال بودم، غریبه ای اهل حال بودم
که در کویر غریب کرمان، تب خراسان گرفته بودم
به سمت باران پری گشادم، به وادی دیگری فتادم
وپیش پایش سری نهادم، چرا که سامان گرفته بودم
اگر چه در خویش مرده بودم، به لطف او دل سپرده بودم
من آهویی تیر خورده بودم، که ناگهان جان گرفته بودم
قسم به هوهو، به چشم آهو، که با اشارات ابروی او
چو خون، سراسیمه در رگ خویش، دوباره جریان گرفته بودم
به رغم اندوه زندگانی، چه درخماری چه سرگرانی
ازاین سبوهای آسمانی، از او فراوان گرفته بودم
زمین کبوتر، زمان کبوتر، درخت و رنگین کمان کبوتر
توگویی از آسمان کبوتر، به جای باران گرفته بودم
سلام مولای مهربانم! شکسته شد قفل ناگهانم
نشست نام تو بر زبانم، اگر چه پایان گرفته بودم
دلم به دنبال چاره ها نیست، اسیر این جشنواره ها نیست
برای شعرم امام هشتم! من از تو فرمان گرفته بودم
* با احترام به غزل فاخر جناب دکتر هادی سعیدی کیاسری با مطلع:
مبارکت ای صبور شب ها به صبح تابان رسیدی آخر
زتن پراکندگی گذشتی به مطلق جان رسیدی اخر...
بر خال هاي دامنت پروانه مي رقصاني امروز
نقّاشكم! اين بار هم تُنگي بلور آجين كشيدي
مثل دلم اين ماهي هر ساله را خونين كشيدي
يادت مي آيد روزي از ايوان ايران- خانه ي من-
ديوار را برداشتي، بردي و گِرد چين كشيدي
اي فصل پنجم! آن قدر تقويم ها را سردواندي
تا عاقبت پاي زمستان را به فروردين كشيدي
اي تلخ من! با آبي شورآفرين چشم هايت
در سرزمين خواب من، درياچه اي شيرين كشيدي
نقّاشكم! آن عشق بود و اين همانا رنگ جادو
با آن مرا بر بوم ها سوزاندي و با اين كشيدي
برخال هاي دامنت پروانه مي رقصاني امروز
ديروز هم خورشيد را ازآسمان پايين كشيدي
نقّاشكم! با آن كه «لبخند ژكندت» مال من بود
اين بار هم تصوير لبخند مرا غمگين كشيدي
سلام
سه شعر :۱- غزل مثنوی پیشکش به آستان مولا علی، که با این روزها و شبهای
شریف مناسبت دارد و دوستی به نام فرزاد از اراک هم درخواست فرموده بودند.
۲ - یک کار سپید۳- غزل مشرق مطلق که بر اساس ملودی عماد توحیدی عزیز
سروده و در آلبوم قلندروار باصدای ماندگار علیرضا افتخاری اجرا شده است.این اثر
با یاد پیامبر رحمت(ص)شکل گرفته است. این هم جهت اطاعت پیشنهاد پوریای
محمودی، پسر برومند سهیل محمودی.
۱-
کهكشان تكيه به تنهايي مولا دارد
باز روي لب اين پنجره ها نامِ كسي ست
شب شد و كوفه به رقص آمده ي گامِ كسي ست
كوچه ها با دِم او شانه به گيسو زده اند
نخل ها پيش نگاهش همه زانو زده اند
سايه ي كيست كه در كوچه به راه افتاده ست؟
كه چنين عكس رخش در رخ ماه افتاده ست
شهر، انبانِ غريبي ست كه بردوشِ علي(ع) ست
شب، همان روشنِ روز است كه خاموشِ علي ست
او كه با خاك و شب و فاصله سازش مي كرد
آب را با نفسِ خويش نوازش مي كرد
واي اگر سايه ي او از سرشب كم مي شد
چاه تبديل به حلقوم جهنّم مي شد
كه بهشت آخته و عاشق و مجذوب علي ست
باغ فردوس، همان پنجره ي رو به علي ست
مثل مجنون كه دلش غربت ليلا دارد
كهكشان تكيه به تنهايي مولا دارد
سرﱢ تنهايي او برجگر كوه نشست
كوه ناليد و به درياچه ي اندوه نشست
سرﱢ تنهايي مولا به زمين گفته نشد
وعلي(ع) خواست كه اين دُرّ گران سفته نشد
مَردي و مِهر كه هر شب به سبو مي ريزد
آبشاري ست كه از شانه ي او مي ريزد
يا علي! خنده ي لطفي كه گرفتار توام
من يتيمم كه در اين شهر خريدار توام
من زخورشيد نگاه تو شبي مي خواهم
زسر شاخه ي دستت، رطبي مي خواهم
لطف كن تا بخورم گوشه اي از نان تو را
تا بخوانم غزل پينه ي دستان تو را
آسمان خوشه ي زردي ست، تو مي داني و بس
و زمين كوفه ي سردي ست، تو مي داني وبس
مردمان پاي از اين دايره خارج دارند
و به پيشاني خود نقش خوارج دارند
شادي از بستر صفّين، غمين مي آيد
بوي غارت زسراپاي زمين مي آيد
زلف اصحاب جمل، باز كه درهم شده است
ذوالفقار از غم اينان كمرش خم شده است
صبر كرديم و نشستيم و به راه افتاديم
يا علي(ع)، نيم نگاهي كه به چاه افتاديم
چاه آن است كه دلبسته ي زانوي تو بود
«دوش در حلقه ي ما قصّه ي گيسوي تو بود»
چاه مي خواست بداند غم پنهان تو را
ماه مي خواست ببيند شب چشمان تو را
كودكان خلفِ كوچه شبانگه ديدند
شادي سوخته بر گوشه ي انبان تو را
گرچه مهمان تو شمشير به دريا زده بود
شير دادند به فرمان تو مهمان تو را
«دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند»
در ميخانه ي گيسوي پريشان تو را
يا علي(ع) خنده ي لطفي كه بگيرم امشب
با همين دست، مگر گوشه ي دامان تو را
۲-
بر پیشانی پاییز
زمستان بی باران ورق می خورد
روزهای همیشه مثل همیشه
امروز چندم است؟
تا بوده از این روزها
روز پیدایش انسان
روز خون
روز مهربانی غار با آدمی
روز آغاز جنگ جهانی
روز قتل امیرکبیر
روز «یازده سپتامبر»
روز دیدن تو
این همه روز و روز و روز ....
که هر یک بر شانهی شبی سوراند
امّا امروز
روز پاییزی خاطره انگیزی می تواند باشد
خاطره اش می تواند لم بدهد در دفتر خاطرات
و به یاد بماند
تا یازده زمستان دیگر
هر بهار ورق بخورد
امّا همین امروز
می تواند
روزی بی تفاوت، بی رمق، بی نگاه، بی همیشه
از رخوت رختخواب برخاستن
و درد انسان معاصر در شقیقه ات ....
¨
تا غروب، روز را بر شانه کشیدن
تا خلوت خانه
و گهوارهی شب های پاییز
منتظر تولّد نوزادی دیگر
از همین پاییزی روزها
۳-
مشرق مطلق
مي رسد از كوچه ي شب بانگ خموشان
هروله وهلهله ي، كوزه به دوشان
اين همه تصوير تويي، در شب روشن
تا كه ببينند، تو را آينه پوشان
حلقه ي گل حلقه ي دف، حلقه ي گيسو
حلقه به حلقه ست، شب حلقه به گوشان
دامنه ي عشق تو، چون دامن دريا
آمدنم سوي تو چون رود خروشان
از دم تو زنده شود، هستي عيسي
آب بقا را ز لبت شعله بنوشان
با خطِ مي بر در و ديوار نوشتند
چشمه تو و حادثه ي كوزه بدوشان
من اگر آن مغربي ام، مشرق مطلق!
جان مرا جامه ای از نور بپوشان
کیستی ای بر همگان سر سرآمد
کز همه جا می شنوم نام محمد(ص)
4 خبر
1- مجموعه شعر تازه ام با نام "از این بهشت موازی" توسط نشر تکا
منتشر شد. این کتاب 220 صفحه و در بردارنده ی گزیده ای از سه
مجموعه ی پیشین، همراه با سروده های تازه ام از سال 85 به بعد است.
البته کتاب، تهران است و هنوز به دستم نرسیده است. از جناب دکتر قزوه
بسیار سپاسگزارم.
2- کتاب " جستاری در غزل تاثیر گزار امروز" که پایان نامه ی درسی
منست، به لطف دوست و شاعر عزیز مهدی پرویز، تحویل انتشارات
علمی فرهنگی شد. اینکه چاپ و انتشارش چقدر زمان می برد، درست
نمی دانم.
3- چندی پیش به دعوت و لطف برگزارکنندگان کنگره ی وزین و مردمی
میلاد آفتاب، به ویژه سعید بیابانکی عزیز در این کنگره ی سه روزه
حضور و شعر خوانی داشتم. نکته ی جالب و شایسته ی ستایش،
استقبال بی نظیر مردم و ادب دوستان اصفهان و خمینی شهر از این
کنگره و حضور شاعران توانای پیش کسوت و جوان کشور در این برنامه
غیر دولتی است که هر سال اتفاق می افتد.
4- اخیرا در راستای حمایت از هنرمندان و شاعران (که من نیستم)
مدیر کل محترم فرهنگ و ارشاد کرمان از من (که کارمند این اداره
کل نیز هستم) به دادگاه شکایت کردند. شاید نیازی به بیان جزییات
نباشد. به هر حال به خاطراین همه محبت، حمایت و نگاه فرهنگی
از ایشان بسیار سپاسگزارم.
در پایان از آنجا که عید بزرگ نیمه ی شعبان را پشت سر گذاشتیم
غزلی پیشکش به آستان او که خواهد آمد:
بهار از پشت چشمان تو ظاهر می شود روزی
زمین با ماه تابانت مجاور می شود روزی
صدایت می رسد از پشت پرچین ها و دالانها
سکوت راه، در گامت مسافر می شود روزی
به جز رنگین کمان در شهر، دیواری نمی ماند
خدا در کوچه های شهر عابر می شود روزی
بیابانها به گرد کوهها چون تاک می پیچند
زمین، سرمست از این رقص مناظر می شود روزی
تمام برکه ها را خوی دریا می دهی ای ماه
درخت از شوق تو مرغ مهاجر می شود
ترنج آفرینش، قصری از آیینه خواهد شد
حریر نور و گل فرش معابر می شود روزی
بتان بر شانه ی محراب و منبر سایه افکندند
تو می آیی،خدا سهم منابر می شود روزی
چه باک از طعنه ی ناباوران؟ ما خوب می دانیم
که شب می میرد و خورشید ظاهر می شود روزی
سمند نور زلف تیرگیها را برآشوبد
به فرمانی که از چشم تو صادر می شود روزی
تو باقی مانده ی حقی، به زیتون و زمان سوگند
تمام عصرها با تو معاصر می شود روزی
در و دیوار دیوان غزلهای تو خواهد شد
و حتی سنگ با نام تو شاعر می شود روزی
تو زیبایی و می خواهم خود زیبا ترینت را
من یلدا نشین دارم هوای فرود ینت را
من آن شهرم که می تازند بر ویرانه های او
نمی خواهی به لبخندی، بسازی سرزمینت را؟
عروس آبهایی تو، به جشن ماهیان برگرد
که ساحل دوست می دارد، تن دریا نشینت را
تو قصر از رقص می سازی، بچرخ از روم تا یونان
و در ایران به رقص آور، شبی دیوار چینت را
صدای شهرزاد امشب هزارو یکشبین بار است
که نجوا می کند با خود، چنانت را
چنینت را
خسوف گاه گاه ماه، شادم می کند،، زیرا
تجسم می کند در من، دو چشم آتشینت را
عقیق لب که بر کندوی لبخند تو می بینم
کدامش را بتاراجم،
نگین یا انگبینت را؟
تمام دشت ها دفترچه ی شعر تو خواهد شد
اگر در باد بنویسی نگاه نقطه چینت را
برای پیش از اینهایم سراب و حسرت آوردی
شراب و بوسه می خواهم، بیاور بعد از اینت را
بر این می بوسه بازی ها! ببند ای شیخ چشمت را
که می ترسم بر این آیین، دهی بر باد دینت را!
برو ای پیشوا چندین! به کنج عافیت بنشین
و یا بر خیز و چون مستان! بسوزان پوستینت را
روی دشت تنت می خرامند، وقت خوابیدن تو دوآهو
آن دو آهوی عریان که لرزان، می گریزند از این سو به آن سو
آن دو آهو که گاهی دو سیبند! سیب هایی که" آدم" فریبند
چون اناران وحشی غریبند! آبدارند مثل دو لیمو!
خمره های پر از آفتابند، معدن شهد و شیر و شرابند
مثل حال من و تو خرابند، مثل گلهای گلخانه خوشبو
بر طلای تنت جیوه داری، ای درختی که دو میوه داری!
دو ستاره، دو لاله، دو گیلاس، دو پرنده، دو چشمه، دو کندو
من زباغ تنت سیر خوردم از اناران تو شیر خوردم
گوییا زخم شمشیر خوردم زیر آن سایه ساران گیسو
ای دو چشمت دو فانوس روشن! جلوه کن با دو موج مطن طن
این منم من که بر زورق تن، می زنم رو به چشم تو پارو
مثل کاهم اگر کهربایی، ای که در گیسوانت رهایی
اینچنین شد که هر شب من و تو، می نشینیم زانو به زانو
سلام
قرار بود کتاب تازه ام"از این بهشت موازی" در نمایشگاه کتاب عرضه شود
اما نشد. گویا هنوز مسیر چاپ را به پایان نبرده است. پس از انتشار، درباره اش
بیشتر می نویسم.
دو شعر از این مجموعه:
دیگر چه می خواهی از من، از اين من آرزوها؟
دست من و تاول و زخم، پاي من و جستجوها
شيواترين شعرها را بر سفره تقسيم كرديم
بغض نحيفانه ي نان، سر مي كشد از گلوها
□
آها! كه امروز دستم، خالي ست فرزندك من
از اضطراب نگاهم، خون مي چكد در سبوها
فردا براي تو حتماً، يك جفت خوشحالي سبز
با يك اجاق آتش سرخ، با چند، حالا بگو، ها؛
قهري براي هميشه، يا آشتي؟ كاش روزي
مي شد برايت بگويم از آبي آرزوها
□
سقف من و تو شبيه آن برج ها نيست هرگز
گاهي نگاهي بينداز، آن سوتر آن روبروها
دردي كه در سينه هر شب، روح مرا مي فشارد
درمان نخواهد شد امروز، با اين بگو و مگوها
آري لباس تن تو، با تكّه هاي دل من
يك عنصر مشترك داشت – اين وصله ها و رفوها -
بازار شهر و شلوغي، با خلوت دل غريب است
اي كاش پايان بگيرد، اندوه اين گفتگوها
آن لباسي كه مرا مي پوشيد
مثل رستم كه به همراهي توس
سرخ، تا رزمگه توران رفت
آن لباسي كه مرا مي پوشيد
شبي از خانه به رستوران رفت
استكان بود و تكان بود و صدا
زنده هایی كه جوان مي مردند
شب و آواز و دو پروانه ي ناز
ميزهايي كه غذا مي خوردند
دود قليانِ دو قرن آتش و زخم
شعله پوشي كه پر از جوش و خروش
روبروي منِ ديوانه نشست
گفت: با من قدحي خنده بنوش
ميز، ديوار، خيابان، خنده
عشق، بازارچه، ليوان، ساعت
كوچه، بلوار، مسافر، گرما
ماه، آیينه، تماشا، غربت
ماه را در نفس ابر بسوز
شب كه آلوده ي مهتاب نشد
هفت خوان را گذراندي امّا
تيري از چشم تو پرتاب نشد
و لباسي كه مرا مي پوشيد
دوست دارد پَرِ جبريل شود
شب بيايد همه جا بنشيند
دكّه ي چشم تو تعطيل شود
تير برقي كه خودش راه افتاد
به نگاه پسرك تكيه نكرد
همه ي روشني اش را برداشت
و به چشمان كسي هديه نكرد
ناگهان آن همه باران و بلور
همه خاكستر شب رنگ شدند
قطره هايي كه فرو مي افتاد
تا رسيدند به ما، سنگ شدند
و لباسي كه مرا مي پوشيد
شبي از خانه به رستوران رفت
مثل رستم كه به همراهي توس
سرخ، تا رزمگه توران رفت
كوچه از پنجره آويزان بود
زير آن تاقچه ي فانوسي
يك نفر موج به چشمم مي ريخت
با نگاهي همه اقيانوسي
1
خورشید را دو روز اجاره کرده ام
برو دیروز بیا!
خانه ی شاد خانم همسایه

عکس:حمید صادقی
2
دم غروب، بهار از کنار پنجره ها
گذشت، بر سرو رویش غبار پنجره ها
چه دشت ها که وزیدند تا کرانه ی شهر!
به تاخت آمده آنک، سوار پنجره ها
رسید جارچی کوچه های تاکستان
وزید بو ی شراب از شیار پنجره ها
که استخوان زمین مست و خانه دیوانه!
به سر رسید چنین انتظار پنجره ها
...وچشمهای تو آیا دوباره می تابند
به چشمهای من این یادگار پنجره ها؟
بتاب در شب من آفتاب آینه ها!
برقص بر تن من آبشار پنجره ها
تو اصل پنجره های جهان بی مرزی
مرا چه کار ازین پس به کار پنجره ها؟
دم غروب ،افق رو به باغ پارو زد
وپشت کوه فرو شد، انار پنجره ها
نسیم، گاری شب را به کوچه می چرخاند
و می گذشت، غریب از دیار پنجره ها
دم غروب، تن جاده ی جنون، دیوار
فرار بی رمق من، حصار پنجره ها
برای شادی روح پرندگان بهشت
نشسته است خدا بر مزار پنجره ها
هوای خلوت اردیبهشت بامن بود
گذشت بوی بهار از کنار پنجره ها
شد بهار و بی گل رویت چو پاییزم هنوز...
نوروز و بهار با آن همه شکوهی که برای ما ایرانیان دارد، همواره
خاطره هایی را برای یکاکمان زنده می کند.نوروز با فرهنگ وادبیات
ما پیوندی ناگسستنی دارد.
اما این روزها برای من همواره یاد پدرم را زنده می کند. ذهن کودکی ام
سرشار از شور و علاقه ی ویژه ی او به فروردین است. دفتر شعراو
روزهای بهاری را پیش چشمم ورق می زند و گویی که دفترخاطرات
است. بهار برای او پنجره ی اسرار آمیز بود. شاید به همین سبب اول
فروردین 1335 زاده شد و 26فروردین 1377 کوچید.
مصطفی حسین خانی"ابوحامد" دوران ابتدایی را در زادگاهش روستای
"ننیز" و دبیرستان را در "رابر" سپری کرد. پدرش را که از بزرگان
آن خطه بود در کودکی از دست داد. پس از دبیرستان به دانشسرای
رفسنجان رفت وسال 1353در زادگاهش معلمی را آغاز کرد. چند
سال بعد در دانشگاه علامه طباطبایی تهران کارشناسی جامعه شناسی
خواند. او در عمر 42 ساله ی خود همواره با مردم دیارش و با شعر و
ادبیات زیست. کتاب شعرش را سال 1375 نشر کرمان شناسی با نام
"به یاد گل سرخ" منتشر کرد. شعرهای فراوان چاپ نشده اش به زودی
منتشر می شود. یادش سبز.
دو غزل بهاری از او:
1
من از ستیغ آفتاب سرخ این حوالی ام
و آب رشک می برد به آبی و زلالی ام
گلیم گیسوان تو، چه دلفریب و دلربا!
که نقش عشق می زند به تار و پود و قالی ام
دو برگ سبز خاطره، نوشته ام برای دل
یکی دو سال پیشتر، یکی ز پارسالی ام
برای سیزده بدر گل و سبد خریده ام
اگر چه مثل سیزده، به در از این حوالیم
هنوز بچه های ده به جستجوی جمعه ها
منم که باز گم شده ز جمعه ی اهالیم
هلال ابروان تو، دو ماه نو دو ماه نو
نگاه کن نگاه کن! به قامت هلالی ام
2
بهار خلق رسید و بهار ما نرسید
هزار نقش برآمد نگار ما نرسید
نوای بلبل خوشخوان، فراز گل اما
به جز نوای غم از شاخه سار ما نرسید
رسید موج به ساحل نشست پیش حبیب
حبیب ماست که هرگز کنار ما نرسید
زبی قراری غنچه، گره گشود صبا
کسی به درد دل بی قرار مانرسید
طبیب خسته دلان کو؟ که جزجفای رقیب
به جان خسته ی زار و نزار ما نرسید
غروب عشق و فراق و غم و شب هجران
چه می توان؟ به که گویم که یار ما نرسید؟
به جرم اینکه تو روزی نگار من بودی
چها ز خلق که بر روزگار ما نرسید!
چگونه در برمت جان ز غم" ابوحامد"؟
بهار خلق رسید و بهار ما نرسید!