تبليغاتX
بخواب فروردین

 

 

 

 

عکس:حمید صادقی

 

 

 

روی دشت تنت می خرامند، وقت خوابیدن تو دوآهو

 

آن دو آهوی عریان که لرزان، می گریزند از این سو به آن سو

 

 

آن دو آهو که گاهی دو سیبند! سیب هایی که" آدم" فریبند

 

 چون اناران وحشی غریبند! آبدارند مثل دو لیمو!

 

 

خمره های پر از آفتابند، معدن شهد و شیر و شرابند

 

مثل حال من و تو خرابند، مثل گلهای گلخانه خوشبو

 

 

بر طلای تنت جیوه داری، ای درختی که دو میوه داری!

 

دو ستاره، دو لاله، دو گیلاس،  دو پرنده، دو چشمه، دو کندو

 

 

من زباغ تنت سیر خوردم  از اناران تو شیر خوردم

 

گوییا زخم شمشیر خوردم  زیر آن سایه ساران گیسو

 

 

ای دو چشمت دو فانوس روشن! جلوه کن با دو موج مطن طن

 

این منم من که بر زورق تن، می زنم رو به چشم تو پارو

 

 

مثل کاهم اگر کهربایی، ای که در گیسوانت رهایی

 

اینچنین شد که هر شب من و تو، می نشینیم زانو به زانو

 

 

 

 

+ نوشته شده در 87/03/25ساعت 9:55 توسط حامد حسین خانی |

 

سلام

 

قرار بود کتاب تازه ام"از این بهشت موازی" در نمایشگاه کتاب عرضه شود

 

اما نشد. گویا هنوز مسیر چاپ را به پایان نبرده است. پس از انتشار، درباره اش

 

 بیشتر می نویسم.

 

دو شعر از این مجموعه:

 

 

 

دیگر چه می خواهی از من، از اين من آرزوها؟

 

دست من و تاول و زخم، پاي من و جستجوها

 

شيواترين شعرها را بر سفره تقسيم كرديم

 

بغض نحيفانه ي نان، سر مي كشد از گلوها

 

آها! كه امروز دستم، خالي ست فرزندك من

 

از اضطراب نگاهم، خون مي چكد در سبوها

 

فردا براي تو حتماً، يك جفت خوشحالي سبز

 

با يك اجاق آتش سرخ، با چند، حالا بگو، ها؛

 

قهري براي هميشه، يا آشتي؟ كاش روزي

 

مي شد برايت بگويم از آبي آرزوها

 

سقف من و تو شبيه آن برج ها نيست هرگز

 

گاهي نگاهي بينداز، آن سوتر آن روبروها

 

 

دردي كه در سينه هر شب، روح مرا مي فشارد

 

درمان نخواهد شد امروز، با اين بگو و مگوها

 

آري لباس تن  تو، با تكّه هاي دل من

 

يك عنصر مشترك داشت – اين وصله ها و رفوها -

 

بازار شهر و شلوغي، با خلوت دل غريب است

 

اي كاش پايان بگيرد، اندوه اين گفتگوها

 

 

 

 

آن لباسي كه مرا مي پوشيد

 

 

مثل رستم كه به همراهي توس

 

سرخ، تا رزمگه توران رفت

 

آن لباسي كه مرا مي پوشيد

 

شبي از خانه به رستوران رفت

 

 

استكان بود و تكان بود و صدا

 

زنده هایی كه جوان مي مردند

 

شب و آواز و دو پروانه ي ناز

 

ميزهايي كه غذا مي خوردند

 

 

دود قليانِ  دو قرن آتش و زخم

 

شعله پوشي كه پر از جوش و خروش

 

روبروي منِ ديوانه نشست

 

گفت: با من قدحي خنده بنوش

 

 

ميز، ديوار،‌ خيابان،‌ خنده

 

عشق، بازارچه، ليوان، ساعت

 

كوچه، بلوار، مسافر،‌ گرما

 

ماه، آیينه، تماشا، غربت

 

 

ماه را در نفس ابر بسوز

 

شب كه آلوده ي مهتاب نشد

 

هفت خوان را گذراندي امّا

 

تيري از چشم تو پرتاب نشد

 

 


و لباسي كه مرا مي پوشيد

 

دوست دارد پَرِ جبريل شود

 

شب بيايد همه جا بنشيند

 

دكّه ي چشم تو تعطيل شود

 

 

تير برقي كه خودش راه افتاد

 

به نگاه پسرك تكيه نكرد

 

همه ي روشني اش را برداشت

 

و به چشمان كسي هديه نكرد

 

 

ناگهان آن همه باران و بلور

 

همه خاكستر شب رنگ شدند

 

قطره هايي كه فرو مي افتاد

 

تا رسيدند به ما، سنگ شدند

 

 

و لباسي كه مرا مي پوشيد

 

شبي از خانه به رستوران رفت

 

مثل رستم كه به همراهي توس

 

سرخ، تا رزمگه توران رفت

 

 

كوچه از پنجره آويزان بود

 

زير آن تاقچه ي فانوسي

 

يك نفر موج به چشمم مي ريخت

 

با نگاهي همه اقيانوسي

 


 

+ نوشته شده در 87/02/28ساعت 10:29 توسط حامد حسین خانی |

 

1

 

خورشید را دو روز اجاره کرده ام

 

برو دیروز  بیا!

 

      خانه ی شاد خانم همسایه

 

 

 

 

عکس:حمید صادقی

 

 

 

2

 

دم غروب، بهار از کنار پنجره ها

 

گذشت، بر سرو رویش غبار پنجره ها

 

 

چه دشت ها که وزیدند تا کرانه ی شهر!

 

به تاخت آمده آنک، سوار پنجره ها

 

 

رسید جارچی کوچه های تاکستان

 

وزید بو ی شراب از شیار پنجره ها

 

 

که استخوان زمین مست و خانه دیوانه!

 

به سر رسید چنین انتظار پنجره ها

 

 

 

...وچشمهای تو آیا دوباره می تابند

 

به چشمهای من این یادگار پنجره ها؟

 

 

بتاب در شب من آفتاب آینه ها!

 

برقص بر تن من آبشار پنجره ها

 

 

تو اصل پنجره های جهان بی مرزی

 

مرا چه کار ازین پس به کار پنجره ها؟

 

 

 

دم غروب ،افق رو به باغ پارو  زد

 

وپشت کوه فرو شد، انار پنجره ها

 

 

نسیم، گاری شب را به کوچه می چرخاند

 

و می گذشت، غریب از دیار پنجره ها

 

 

دم غروب، تن جاده ی جنون، دیوار

 

فرار بی رمق من، حصار پنجره ها

 

 

برای شادی روح پرندگان بهشت

 

نشسته است خدا بر مزار پنجره ها

 

 

 

هوای خلوت اردیبهشت بامن بود

 

 گذشت بوی بهار از کنار پنجره ها

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 87/01/24ساعت 9:23 توسط حامد حسین خانی |

 

شد بهار و بی گل رویت چو پاییزم هنوز...

 

 

نوروز و بهار با آن همه شکوهی که برای ما ایرانیان دارد، همواره

 

خاطره هایی را برای یکاکمان زنده می کند.نوروز با فرهنگ وادبیات

 

ما پیوندی ناگسستنی دارد.

 

اما این روزها برای من همواره یاد پدرم را زنده می کند. ذهن کودکی ام

 

سرشار از  شور و علاقه ی ویژه ی او به فروردین است. دفتر شعراو

 

 روزهای بهاری را پیش چشمم ورق می زند و گویی که  دفترخاطرات

 

 است. بهار برای او پنجره ی اسرار آمیز بود. شاید به همین سبب اول

 

  فروردین 1335 زاده شد و 26فروردین 1377 کوچید.

 

 مصطفی حسین خانی"ابوحامد" دوران ابتدایی را در زادگاهش روستای

 

"ننیز" و دبیرستان را در "رابر" سپری کرد. پدرش را که از بزرگان  

 

آن خطه بود در کودکی از دست داد.  پس از دبیرستان به  دانشسرای

 

رفسنجان رفت وسال 1353در زادگاهش معلمی را آغاز کرد. چند

 

سال بعد در دانشگاه علامه طباطبایی تهران کارشناسی جامعه شناسی

 

خواند. او در عمر 42 ساله ی خود همواره با مردم دیارش و با شعر و

 

ادبیات زیست. کتاب شعرش را سال 1375 نشر کرمان شناسی با نام

 

"به یاد گل سرخ" منتشر کرد. شعرهای فراوان چاپ نشده اش به زودی

 

منتشر می شود.  یادش سبز.

 

دو غزل بهاری از او:

 

1

 

من از ستیغ آفتاب سرخ این حوالی ام

 

و آب رشک می برد به آبی و زلالی ام

 

 

گلیم گیسوان تو، چه دلفریب و دلربا!

 

که نقش عشق می زند به تار و پود و قالی ام

 

 

دو برگ سبز خاطره، نوشته ام برای دل

 

یکی دو سال پیشتر، یکی ز پارسالی ام

 

 

برای سیزده بدر گل و سبد خریده ام

 

اگر چه مثل سیزده، به در از این حوالیم

 

 

هنوز بچه های ده به جستجوی جمعه ها

 

منم که باز گم شده ز جمعه ی اهالیم

 

 

هلال ابروان تو، دو ماه نو دو ماه نو

 

نگاه کن نگاه کن! به قامت هلالی ام

 

 

2

 

بهار خلق رسید و بهار ما نرسید

 

هزار نقش برآمد نگار ما نرسید

 

 

نوای بلبل خوشخوان، فراز گل اما

 

به جز نوای غم از شاخه سار ما نرسید

 

 

رسید موج به ساحل نشست پیش حبیب

 

 حبیب ماست که هرگز کنار ما نرسید

 

 

زبی قراری غنچه، گره گشود صبا

 

کسی به درد دل بی قرار مانرسید

 

 

طبیب خسته دلان کو؟ که جزجفای رقیب

 

به جان خسته ی زار و نزار ما نرسید

 

 

غروب عشق و فراق و غم و شب هجران

 

چه می توان؟ به که گویم که یار ما نرسید؟

 

 

به جرم اینکه تو روزی نگار من بودی

 

چها  ز خلق که بر روزگار ما نرسید!

 

 

چگونه در برمت جان ز غم" ابوحامد"؟

 

بهار خلق رسید و بهار ما نرسید!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 86/12/26ساعت 13:9 توسط حامد حسین خانی |

 

فكر مي كنم درست هفتم بهار بود

 

روز آشنا شدن، شامِ انتظار بود

 

زير پاي عابران، كوچه بي قرار بود

 

 

كوچه اي كه هيچ كس ، رد نشد از آن ولي

 

او به درد آن همه رهگذر دچار بود

 

 

كوچه اي كه مثل دل، زير دست و پاي شب

 

بال بال مي زد و زخمش آشكار بود

 


زير بال آبي اَش، يك ستاره مي تپيد

 

چشم آفتابي اَش، مثل چشم يار بود

 

 

تير برق خم شد و شاخه ها سه تار زن

 

آسمان پياده و رهگذر سوار بود

 

 

ناگهان ستاره سوخت، مِه گرفت كوچه را

 

هر طرف كه پا زدم؛ دام بود و دار بود

 

 

دارهاي سوخته، مردگان به دوش شان

 

مرده اي كه تشنه ي آب چشمه سار بود،

 

 

روي ريل ها نشست، توي دست هاش گُل

 

او شبيه آخرين، كوپه ي قطار بود

 

 

طبق آخرين خبر، هر دو جا به جا شديم

 

من سر جنازه ام ، او سرِ قرار بود

 

 

من به خواب رفتم و با تو آشنا شدم

 

روز آشنا شدن، شام انتظار بود

 

 

شهر غرق برگ ها، زردها و سردها

 

فكر مي كنم درست، هفتم بهار بود

 

 

تُنگ چهره ي تو را، با دو ماهي قشنگ

 

ديدم و خريدم و اين شروعِ كار بود

 

 

در چمان قدّ تو، چشم هاي من چريد

 

بوسه هاي پشت هم، تُرد و آبدار بود

 

 

بادِ مست مي وزيد، خيسِ عطر موي تو

 

شانه هاي برفي ات، غرقِ آبشار بود

 

 

لاله ي لبان تو، شهري از تُرنج ها