تبليغاتX
بخواب فروردین
شعر - حامد حسین خانی
 

مسافرم، مسافر چشمای بی نشون تو

زمین به آخر می رسه، تو مرز آسمون تو

مسافرم، دربدرم، سفر تو کوله بارمه 

پرنده ها همسفرم، خیال تو کنارمه

یه ردّ پای زخمی و یه نقطه چین گم شده

مسافرم، مسافر یه سرزمین گم شده

یه شهر جادویی دور، که پشت چشمای تو بود

همیشه تنهایی من، اسیر دنیای توبود

تو جاده های مه زده، سفر به آخر می رسه

غبار جاده رو ببین، که بی مسافر می رسه

دارم تموم بغض مو، تو کوله بارم می برم

مقصد جاده ها تویی، منم هنوز مسافرم

 

 

+ نوشته شده در  90/08/04ساعت 13:43  توسط حامد حسین خانی  | 

 

نگاهی به غزل زنده یاد سید محمود توحیدی(ارفع کرمانی)

 مثلث تغزل، عرفان، حماسه

 

چه شد که ارفع از لب پیاله توبه کرده‌ای

شکسته باد توبه‌ای که گاه گاه نشکند

غزل عرفانی قرن‌ها تبلور اندیشه‌های ژرف حکیمان وعارفان و شاعران ایران زمین بوده است. به سخنی دیگر، بنیادهای فکری عرفان، بهترین محمل خود را شعر پارسی به ویژه غزل یافته است. در این نگاره هدف بررسی سیر تاریخی غزل عرفانی نیست. شاید تنها اشاره‌ای به نام بزرگانی مانند عطار، سنایی، مولوی، سعدی، حافظ، خواجو، بیدل و صائب،  شاهدی بزرگ بر این مدعاست. از سوی دیگر، بی‌تردید به گواهی تاریخ، حوزه‌ی فرهنگی سرزمین کرمان، خاستگاه عرفان و ادب بوده است.

 بر همین اساس، تاریخ غزل عرفانی در جغرافیای کرمان حکایتی دیرین و شیرین دارد. باز هم نام شاعرانی چون خواجوی کرمانی، عماد فقیه کرمانی، شاه نعمت اله ولی و فواد کرمانی، مُهر تایید این سخن است. این اشارت کوتاه، وردگاه سخنی درباره‌ی غزل رمز آلود و پرجاذبه‌ی ارفع کرمانی، شاعر عرفان گرای هم‌روزگار ماست. چرا که بی‌تردید اگر بخواهیم بر اساس همان تقسیم بندی کلی در مواجهه با غزل پارسی که شامل غزل عارفانه، غزل عاشقانه  و غزل اجتماعی است، نظر و گذری داشته باشیم، با توجه به بنیان‌های اندیشه‌ی ارفع کرمانی، غزل او درگروه غزل عارفانه می‌گنجد.

به عبارتی از این نظر گاه، غزل او را در ادامه‌ی تاریخی غزل شاعران عارف مشرب قرون گذشته می‌یابیم. حال اگر پذیرفته باشیم که غزل او در این گونه می‌گنجد با تعمقی و تحلیلی به برجستگی‌های ویژه‌ای برمی‌خوریم که سبب تاثیر، جاذبه و شگفتی غزل ارفع کرمانی‌ست. به اعتقاد نگارنده، اتفاقاً اولین برجستگی که ذهن مخاطب را می‌تواند مجذوب کند،  پیوند غزل عرفانی او با دو گونه‌ی دیگر، یعنی غزل عاشقانه و غزل اجتماعی است. اساسا،ً ذات و درونمایه‌ی غزل پارسی در تغّزل ریشه دارد. یعنی مهندسی محتوای اصیل غزل، در بستر عاطفه، دوست داشتن و ستایش زیباشناسانه‌ی معشوق آفریده می‌شود.

این رویکرد کهنِِ غزل، در طول دوره‌های گونه‌گون تاریخی و اجتماعی، متاثر از رویدادها و شرایط فرهنگی، اجتماعی و سیاسی، دستخوش تغییرات کیفی و نوسان‌های شدید اندیشگی و زبانی شده است. با این وصف، بنیان تغّزلی غزل، همواره در غزل پارسی حضور دارد. گاهی به آشکارایی تمام بروز می‌کند که غزل صرفِ عاشقانه را پدید می‌آورد؛ گاهی پنهان‌تر به عنوان ژرف ساخت ادبی وعاطفی در شعر حضور دارد. انعطاف غزل و وجود قابلیت‌ها و ظرفیت‌های کشف نشده‌ی این گونه از شعر پارسی سبب شده است که غزل تنها نمایشگر تغّزل محض نباشد و به فراخور شرایط و دگرگونی‌هایی که اشاره شد، پیوندی جدی با موضوعات اجتماعی، فرهنگی و حتی سیاسی زمانه نیز داشته باشد. از سویی دیگر، آیینه‌ی بازتاب اندیشه وجهان بینی عارفان ایران زمین باشد. پس از این گریز ناگزیر، به غزل ارفع برمی‌گردیم .

 شاید برجسته‌ترین اتفاق در غزل عارفانه‌ی او همان ورود جدی به مسائل وموضوعات اجتماعی با رویکرد نقادانه و توام با آن، بازتاب شفاف اندیشه‌های عرفانی و جهان‌بینی معرفتی، توحیدی شاعر است و هم تغّزل ناب که در ژرف ساخت غزل او همواره وجود دارد. به عبارتی تم عرفانی غزل ارفع، نه تنها مُبلّغ عرفان منفعل خموده‌ی گوشه‌گیر فارغ از درد و رنج مردم نیست؛ بلکه در تقابل با آن نوع تفکر به اصطلاح عرفانی است . عرفان غزل ارفع، عرفانی پویا، جزء نگر، بلند همت، انسان محور و جامعه‌گراست .

عرفانی است که در عین اتصال به مبانی فکری و آبشخورهای اصیل عارفان بزرگ و آموزه‌های معرفتی آنان، درستیز با تزویر، تظاهر، شیوخ متشرع، دروغین و مدعیان بی‌محتوای معرفت است. این محور تقریبا در تمام غزلهای او موج می‌زند.

یارب زدن نه کار من ای شیخ کار توست

من در مقام وصل خدایا نمی‌زنم

یوسف نیم که چاک گریبان کنم گواه

من حرف غیرحرف زلیخا نمی‌زنم ...

یا:

واعظ امشب سخن از هول قیامت می‌گفت

مستی از پنجره لاحول و ولایی زد و رفت ...

و:

از ما به شیخ شهر بگو دور د ور توست

بار دگر ردای ریا را به بربکش

تا مست و بی‌خبر به شبستان مسجدیم

بر منبر مراد، هوار خبر بکش ...

و نمونه‌های فراوان از این دست نکته‌ی قابل توجه و برجسته‌ی غزل ارفع در این راستا این است که این غزل عرفانی که رویکرد اجتماعی دارد برای بیان نقدهای جدی، از زبانی ویژه بهره می‌گیرد. یعنی آن محتوای عرفانی، اجتماعی در زبانی خاص بروز و ظهور می‌یابد. نقد و مبارزه، زبانی سرکش، محکم و گزنده می‌طلبد و اینجاست که ناخودآگاه زبان غزل ارفع در کنار همه‌ی ویژگی‌های دیگر رنگ و لعاب حماسی گونه به خود می‌گیرد. به عبارتی روشن، محتوای عرفانی با زبان حماسه در می‌آمیزد. زبان شعر او بافت محکم دارد، طنطنه و ضرب آهنگ دارد. در همین راستا با توانایی و آگاهی کامل از ظرفیت‌های موسیقی درونی، موسیقی کناری، ( وزن و قافیه) هارمونی آوایی واژگان بهره می‌گیرد تا زبان حماسی غزلش را به کمال برساند. تا آنجا که در غزل  او واژگان و شخصیت‌های اسطوره‌ای شاهنامه، کم و بیش حضور دارند .

گاهی خدا هم چشم بر هم می‌گذارد

یک مشت غم، برپشت آدم می‌گذارد

در گرمگاه رزم پاکی با پلیدی

نعشی به روی دست رستم می‌گذارد ...

در این غزل زبان بسیار محکم و پرطنین و محتوا نیز سرشار از عصیان‌های شطح‌ گونه است.

و:

زبان به شکوه وامکن، ستیزه با فضا مکن

که پشت این هزار خط به صد سپاه نشکند ...

شگفت‌تر آنکه شاعر هنگامی اندیشه‌های عرفانی خود را بر مبنای سلوک سالک و رسیدن او به وصال حضرت حق و نیل به وادی فنا بیان می‌کند، بافت زبانی حماسی خود را به اوج می‌رساند و به نوعی عرفانی حماسی می‌آفریند.

اول قدم در راه او من را شکستم

در یک نبرد تن به تن، تن را شکستم

کلک قضا می‌خواست بدمشقی نماید

فاق قلم، ساق قلمزن را شکستم

تابوت آمالم به دست باد می‌رفت

من کف زنان تفسیر مردن را شکستم

در غزلی دیگر:

بغض گلویم گر دهد آزار اینبار

می‌پاشمش بر سینه‌ی دیوار اینبار

از ایل عنقاییم و خود را می‌کشانیم

تا قاف حتی با طناب دار اینبار

محمل نشین دوشمان آماس زخم است

سرمی‌کشم از کوله‌ی این بار اینبار

روئین تنان! پیکانمان زانو به زانوست

ما چشم می‌دوزیم رستم وار اینبار

یاهمان غزل‌های مشهور با مطلع:

امشب به کویت آمدم، دانم که در وا می‌کنی

رحمی به این خون دل رسوای رسوا می‌کنی ...

و:

یک بار از هم می‌روم این پرده تزویر را

یک بار می‌پچیم به هم، سررشته تقدیر را...

البته تحلیل و بررسی بافت واژگان این گونه غزل‌های او، بهره‌گیری از وزن‌های دوری و سنگین، استفاده از قافیه‌های درونی که همه در راستای همان انگیزش زبانی هماهنگ با محتوای عرفانی و برانگیزاننده‌اند، نیاز به واشکافی و تحلیل مفصل دارد که مجال آن در این نوشتار نیست. باری، این چند بیت تنها نمونه‌ی کوچکی در نمایاندن این محور شعراوست و بسیاری از غزل‌های ارفع در همین بستر بالیده اند.

حال نکته‌ی شگفت‌تراین‌که تغّزل ارفع و دیالوگ‌های عاشقانه‌ی او که مبتنی بر تاثّرات فردی و عواطف سرشار شاعرند، نیز از این زبان حماسی برخوردار است. در فراوان جاهای غزل او می‌بینیم که برای خلق تصویری عاشقانه و جمال شناسانه از معشوق، زبان او در عین لطافت عاشقانه، فخامت حماسی دارد و تعمداً از واژگان رزمی بهره می‌گیرد که جمع این دو ضد، از زیبایی‌ها و جاذبه‌های شعر ارفع است که در غزل او بسیاریاب است و در شعر بسیاری شاعران، کمیاب. تا آنجا که تبدیل به یکی از شگردهای هنری و ادبی شعر او شده است. برای نمونه این بیت را با دقت می‌خوانیم و به تصویر لطیف عاشقانه‌ی آن و زبان فخیم حماسی‌اش توجه می‌کنیم:

زلف انداخته بر دوش نگارم انگار

دشنه بر شانه‌ی خورشید حمایل می‌کرد...

اینجاست که غزل ارفع کرمانی را ساحتِ آشتی تغّزل، حماسه و عرفان می‌یابیم. به بیانی دیگر، شاید برجسته‌ترین و ویژه‌ترین محور و شگردِ شگفت غزل ارفع، حضور توامان اندیشه‌ها و کشف‌های عرفانی، تغّزل ناب( عشق) و زبان و بیان حماسی با رویکرد اجتماعی است. باز به سخنی دیگر، غزل ارفع کرمانی مثلث عرفان، حماسه و تغّزل را تشکیل می‌دهد. درحاشیه‌ی این نتیجه‌گیری اشاره می‌شود که ویژگی‌های فراوان و قابل تامل در غزل ارفع برانگیزاننده‌ی تحلیل و پژوهش است که اتفاقاً بسیاری از آنها در جهت تعالی و تکامل همان محور برجسته و شاخصه‌ی خاص غزل ارفع است. همه‌ی این رویدادهای سبکی،  تشخّص ادبی شعر ارفع را به آشکاری باز می‌نمایاند. به هر روی سخن درباره‌ی دیگر ویژگی‌های محتوایی ، زبانی و موسیقایی شعر ارفع نیاز به کاوش وخوانش و نگارشی فزون‌تر دارد.

سایه‌ات بر سر ارفع اگر افتد چه شود

همه گویند شهی سر به گدایی زد و رفت

+ نوشته شده در  89/04/03ساعت 19:29  توسط حامد حسین خانی  | 


سلام

۱- شعر اول:

کرمی،

        ابریشم سیاه برتن،

از تشییع پروانه بر می گشت.

 

۲- کتاب شعر "چقدر درخت، چقدر پرنده" منتشرشد. این اثر گزیده ی شعر امروز

 کرمان است که اولین برون داد مکتوب انجمن آفریدگاران فروتن شعر است.انجمنی

 که شاید دوستان، با وبلاگ آن و مجموعه شاعرانی که درآن حضور دارند آشنایند.

ناشر این مجموعه، نشر خوانش است و غرفه ی مرکز کرمان شناسی محل ارائه ی

آن در نمایشگاه کتاب امسال است. کوشش دو شاعر ارزشمند کرمانی آقایان حمید

نیک نفس و مهدی صمدانی این کتاب را سامان داده است که در برگیرنده ی آثار ۴۰

شاعر کرمانی ست. طراحی وصفحه آرایی را هنرمند عزیز، مهدی جعفری به انجام

رسانده. در نمایشگاه امسال با این کتاب هم دیدار کنید.

۳- به روال معمول مجموععه های شعرم در نمایشگاه هستند:

"از این بهشت موازی" ، نشر تکا - چاپ دوم

"بخواب فروردین" ، نشر خدمات فرهنگی

"مرا که برگ شدم" ، نشر مرکز کرمان شناسی

 

۴-  شعر دوم:

زنبیلت را بردار

                    زن!

لبهایت بر درخت توت رسیده است

فصل چادر تکانی از بیراه می رسد

          روسری ها به خانه بر می گردند

بر می گردی از من!

با زنبیلی خالی از لبخند

خون در شیار توتها شیهه می کشد

شقیقه ام می سوزد

اضلاعم بر درخت گریه می کنند

  زنبیلت را بردار

                     زن!

اشاره می کنم به ادامه ی خودم در روسری تو

تناور این درخت

                 شناور درخیابان، که شکل مستطیل خون است

(توضیح می دهد):

ضلع پنجم گریه ام

به کندوها می برد مرا

زوزه ی زنبور، با عسل سرخ

                   از توتستانها برگشته است

برلبهایت رسیده است

                              درخت توت

زنبیلت را بردار

                   زن!

 

+ نوشته شده در  89/02/13ساعت 8:44  توسط حامد حسین خانی  | 

 

کی بر این کلبه توفان زده سر خواهی زد

ای پرستو  که  پیام آور  فروردینی

سلامم اگر چه خیلی دیر ولی بوی نوروز دارد. سالی فرخنده و سبز را به آرزو

نشسته ام.فکر کردم چه فرصتی بهتر ازفروردین برای به روز کردن وبلاگم؟گفتم

دست کم با نامش هماهنگ باشم. به همین بهانه اول ترانه نوروزی ام را بخوانید

 که دم دمای تحویل سال با آهنگسازی و صدای مجید اخشابی اجرا شد و بعد

یکی از تازه غزل هایم.

 برای شنیدن ترانه می توانید به وبلاگ زیر مراجعه فرمایید.

http://www.gharibetanha-majid.blogfa.com/

 

خواب سنگین زمستون این روزا

داره از سر زمونه می پره

که بهار مثل پر پروانه ها

داره تو هوای خونه می پره

 

انگاری دارن با غنچه های سیب

دور آیینه رو پرچین می چینن

به همه خبر بدین، فرشته ها

رو زمین سفره ی هفت سین می چینن

 

نقره ی شبنم و پاشیده بهار

رو تن جوونه های بی قرار

می شکفن پنجره ها یکی یکی

می رسن پرنده ها هزار هزار

 

آی ترانه! برو دنبال نسیم

گلای بابونه رو صدا بزن

با خودت نوروز و وردار و بیار

عطر بارون و به کوچه ها بزن

 

پر بزن، خونه به خونه در بزن

شهر و تا جشن پرنده ها ببر

گلای قاصدک از راه اومدن

هیچ کی از هیچ کی نمونه بی خبر*

* می دانیم که در محاوره "چ" در واژه ی "هیچ" چیزی بین "چ" و "ش" تلفظ می شود.

غزل:

دچار عشق نبودم، دچار خود بودم

همیشه پنجره ای در غبار خود بودم

شکسته وار نشستم به جشن خودسوزی

میان معرکه آتش بیار خود بودم

چه سالها که زمستان، چهار فصلم بود

اگرچه من به تظاهر، بهار خود بودم

شبیه خانه ی خشتی که زیر باران است

خراب گریه ی بی اختیار خود بودم

من آن شکارچی بی تفنگ دلتنگم

که در كشاكش بودن، شکار خود بودم

من آن ستاره ی خاموش کهکشان توام

که دور مانده ترین از مدار خود بودم

غزل به خواجه کشاندم که در شب شیراز

شرابخواره ی چشم خمار خود بودم

به یاد موی تو آشفته وار رقصیدم

همیشه حالتی از روزگار خود بودم

توان درد و نبردی نداشتم، اما

به احترام تو مرد تبار خود بودم

اگر شروع شقایق نبوده ام، اما 

همیشه داغ کسی بر مزار خود بودم

 

+ نوشته شده در  89/01/16ساعت 6:56  توسط حامد حسین خانی  | 

 

آقا! ببخشا که امشب، شعر جدیدی ندارم

دنیا سیاه است و من هم روی سپیدی ندارم

عطار از هفت شهرش، امشب به هشتم رسیده ست

این ارمغان کمی نیست، جز این نویدی ندارم

ای هشت خوان سلوکم! من فارغ از این ملوکم

ای خاک پایت مرادم! در خود مریدی ندارم

سبزند آیینه پوشان، کو خنجر دین فروشان؟

جز نوش داروی لطفت، دیگر امیدی ندارم

سیمرغ مهر تو آنک، بر زخم رستم نظر کرد

جز مام میهن برایت، گردآفریدی ندارم

ای مشرق جان ایران، روشن به خورشید نامت

در سوگزاران دنیا، غیر از تو عیدی ندارم

کرمان اگر از تو دور است، اما تو نزدیکی آقا!

تا بارگاهت ـ مدد کن ـ راه مدیدی ندارم

ای شاهد هرچه مشهود! شرمنده هستم که یک عمر

در مشهد شعرهایم، سرو شهیدی ندارم

ممنونم آقا که دست این ناتوان را گرفتی

قفل دلم را گشودی، دیدی کلیدی ندارم

گفتم به جای زیارت، شاید غزل گریه کردم

آقا! ببخشا که امشب، شعر جدیدی ندارم

 

+ نوشته شده در  88/08/07ساعت 11:32  توسط حامد حسین خانی  | 

 

عزیزم از تو ممنونم، که سوسویی نشان دادی

دمیدی در غزلهایم، به شعر مرده جان دادی

مرا می خواستی در شمس، مولانا برقصانی

اگر زلفی رها کردی، اگر دستی تکان دادی

تو آن ماهی که سی سال است در شهریور کرمان

کویر تشنه ی شب را نشان کهکشان دادی

عزیزم از تو ممنونم که دریاوار شوریدی

به دوش قایق تنها، شکوه بادبان دادی

*

زمین لبریز شد از حجم آدمها و آهن ها

و تنها تو به گوش من خبر از آسمان دادی

تو حوای منی کز کهکشانی دور می آیی

که روزی در بهشت این درس ها را امتحان دادی

تو آن فردای دیروزی، تو سیب و سرو و نوروزی

که انگور دهانت را به جشن مهرگان دادی

مرا در هفتخوان خنجر ابروی خود خم کن

به دست آرشت اینبار اگر رنگین کمان دادی

به چشمان تو مدیونم، همیشه از تو ممنونم

چه دنیای غزلناکی، به این مرد جوان دادی!

غزلهایم فدایت، دست من خالی ست، پس بستان

تمام بوسه هایی را که آن شب رایگان دادی

 

عکس:حمید صادقی

 

معرفی دو مجموعه شعر:

۱- " مرثیه های ممنوع" نام گزیده شعر دوست عزیزم، شاعر توانا و مانا

محمدعلی جوشایی است که چندیست توسط نشر تکا منتشر شده است.

مثل همیشه خواندن آثار او شیرین تر از خرمای بم و حیرت آور تراز رازآلودگی

کویر.

۲ـ " صبح در فنجان نیلوفر" نیز نام اولین مجموعه شعر مستقل دیگر دوست

نازنین، شاعر جوان کرمانی، مهدی گنجی ست. ناشر این اثر انتشارات

فصل پنجم است. به امید آثار ديگر و آينده اي پربار براي او.

و سرانجام اينكه وبلاگ ادبي آفريدگاران فروتن شعر، كه پاره اي از صداي

 شعر امروز كرمان است، هر دو هفته يك بار به روز مي شود. منتظر نگاه

 و نقدتان مي مانيم. 

http://afaridegaran.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  88/07/21ساعت 4:52  توسط حامد حسین خانی  | 

 

 

عکس: حمید صادقی

 

ای روزگار این رسم و این آیین نمی ماند

دنیا چنین غمگین و وهم آگین نمی ماند

گیرم گلی چیدند، اما بر لب دنیا

لبخند گل می ماند و گلچین نمی ماند

هرچند در ذهن درخت پیر، بعد از این

یادی به جز اندوه فروردین نمی ماند

هرچند در آیینه ها تصویر زیبایی

از انحنای رقصی آهنگین نمی ماند

هر چند در تنگ بلور سینه ی مردم

رنگی به غیر از ماهی خونین نمی ماند

هرچند یوسف گم شد و در کلبه ی یعقوب

حتی نشان از بوی بنیامین نمی ماند!

...اما به جادوی پر سیمرغ ها سوگند

این زخمهای کهنه بی تسکین نمی ماند

ماهی که می بینی فرو رفته ست در مرداب

بالا بلند است اینچنین پایین نمی ماند

ای مومنان! فکر بهشتی تازه تر باید

تزویرتان پشت نقاب دین نمی ماند

کندوی متروک زمین، خواب عسل دیدست

فرهاد هم اینگونه بی شیرین نمی ماند

خون رگ دست "امیر" از هر انارستان

می جوشد و در بند باغ فین نمی ماند

ای شاعر از پس کوچه های شعر خود برگرد

شهر تو در تسخیر آن و این نمی ماند

حتی اگر باران سنگ

                           از آسمان

                                           بارد

این شهر لبریز گل و آیینه می ماند

مردی که درآیینه ها تکثیر خواهد شد

چندان به این دیوانه ی مسکین نمی ماند!

 

+ نوشته شده در  88/04/22ساعت 9:32  توسط حامد حسین خانی  | 

 

سبزیم که از نسل بهاران هستیم...

و  غزلی تازه:

این مرده از هوای تو دم می زند هنوز

با زنده های شهر قدم می زند هنوز

تقدیر خسته ایست که او را پرنده ای

در انزوای لانه رقم می زند هنوز

همزاد ماهیانم و قلاب در دهان

دارد میان سینه، دلم می زند هنوز

هر شب صدای در زندنی می رسد به گوش

شادیست این، که طعنه به غم می زند هنوز

راهی به جز امید به دست شفا نداشت

 دیوانه ای که سر به حرم  می زند هنوز

ای روزگار! پنجه ی خونین عادلان

بر سینه ی تو زخم ستم می زند هنوز

دنیا سکوت ممتد درد است و گاه گاه

آنرا صدای گریه به هم می زند هنوز

 □

انگشت روی شیشه کشید و تورا نوشت

ابری که زیر چتر قدم می زند هنوز!

 

خبر:

مجموعه داستان نویسنده توانای کرمانی ،دوست عزیزم سعید کوشش با عنوان

"مرگ خدایان موازی" وارد بازار کتاب شد.این اثر توسط نشر داستانسرا منتشر

شده و در بردارنده ی ۱۷ داستان کوتاه است. چشم به راه آثار دیگر او هستیم.

+ نوشته شده در  88/03/27ساعت 12:40  توسط حامد حسین خانی  | 

 

 

...ای ظهور ناب اسم الله بر روی زمین

زندگانی تو تفسیر مسلمانی شدست

ای که در پیشانی ات مهتاب جولان می گرفت

علم در سر نمازت قوس قرآنی شدست...

 

خدای را هزاران شکر که چند باری عارف بزرگ حضرت آیت الله العظمی

 بهجت را زیارت کردم. بی ترید ایشان نمونه ی روشنی از انسان کامل

بودند و افسوس که دیگر سحرگاهان این دنیا شاهد مناجات و اشک و

سجده های طولانی شان نیست.

زادنش به دیر خواهد انجامید،

                    خود اگر زاده تواند شد...

 

به زودی باغزل و غیر غزل هستم.

 

+ نوشته شده در  88/03/05ساعت 18:41  توسط حامد حسین خانی  | 

 

در نمایشگاه امسال دو مجموعه از کارهای منتشر شده ام

حضور دارد ۱- از این بهشت موازی، نشر تکا

از این بهشت موازی

۲- مرا که برگ شدم، نشر مرکز کرمان شناسی

و چند بیت از یک غزل مثنوی، از مجموعه ی از این بهشت موازی:

جرم من رها شده، دیوانه بودن است

با هرچه جز نگاه تو بیگانه بودن است

منظور من ازین همه آواره زیستن

با برق چشمهای تو همخانه بودن است

بوی گل تن تو، در این ورطه ی خزان

پیغام آشکار بهارانه بودن است

گاهی تو هم به خانه ی خاموش من بیا

چون سرنوشت خانه ام ویرانه بودن است

بر من ببخش گاهی اگر پیله می شوم!

این خود دلیل روشن پروانه بودن است

پروانه ام که بی تو به هرجا نمی پرم

من با تو می پرم، تک وتنها نمی پرم

 سوگند می خورم به غزلرقص مولوی

سوگند می خورم به غزلهای منزوی

اینک دلم برای تو غمخواره ای بزرگ

اینک دلم به وسعت سیاره ای بزرگ

بیچاره ات شدم، تو جگر پاره ام شدی

تنها تویی که ساکن سیاره ام شدی...

این رباعی هم از کارهای تازه:

قانون بهار را رعایت کردم

کم کم به طراوت تو عادت کردم

با آنکه کویری ام ولی همواره

با لهجه ی آب با تو صحبت کردم

 

+ نوشته شده در  88/02/17ساعت 10:37  توسط حامد حسین خانی  | 

 

هوای خلوت اردیبهشت بامن بود

گذشت بوی بهار از کنار پنجره ها...

 

سلام به فروردین، سلام به اردیبهشت

سلام به شعر، سلام به شاعر...

به روز شدن در سال ۸۸ هم حال و هوایی دارد:

تو خلوت یه ایون،یه غربت داغونم

رو تاقچه ی تنهایی، حجم یه گلابدونم

یه غصه ی سرگردون، یه قصه ی پاییزی

من ابر لب حوضم، همسایه ی بارونم

وقتی که نمی جوشم، یه چشمه ی متروکه

وقتی که نمی بارم، یه گریه ی خندونم

زخم تن من سیبه، کاج نفسم زرده

تو شرجی نخلستون، یه شاخه ی بی جونم

تو دست صدای من، یه چاقوی غمگینه

آوازای زخمی رو بی حنجره می خونم

فانوس شب سردم،آیینه ی پر گردم

مثل ترک تاریخ، رو سینه ی گلدونم

همخونه ی تابستون، همگریه ی پاییزم

همزاد بهار پیر، همسال زمستونم

 

... واینکه وبلاگ ادبی شاعر نخل های صبور و زخمهای کویر

محمد علی جوشایی متولد شد. (مرثیه های ممنوع) 

شعر او مشتاقان زیاد دارد. من هم با تمام شوق دوستانم

را به سفر در سرزمین مجازی آبروی شعر کرمان، جوشایی

عزیز دعوت می کنم.

www.joshaiy.persianblog.ir

+ نوشته شده در  88/02/03ساعت 11:44  توسط حامد حسین خانی  | 

 

حالی مثال آهو، در دامگاه دارم

"مغرور چون پلنگان چشمی به راه دارم"*

آهوپلنگ تنها، انسان ناگزیرم

در ساقه های تردم، خون گیاه دارم

تردید بین بودن، یا سیب را سرودن

از این گناه تا کی، خود رانگاه دارم؟

من یک شب بلندم، در کوچه های کوتاه

در کوله پشتی خود، فانوس ماه دارم

من دفتری سپیدم، کز روزگار پیشین

در برگ سرنوشتم، شعری سیاه دارم

ای آینه! نپرس از تصویرهای تازه!

در پاسخ سوالت، تکرار آه دارم

هرصبح رو به دریا، می پرسم از خودم باز

آیا به شهر خورشید، امروز راه دارم؟

آهوی نیمه ی من، با نیم دیگرم گفت:

آه ای پلنگ! بگذر ازمن،گناه دارم

 

*مصراعی از غزل دوست شاعرم مازیاز نیستانی، که سبب ارتکاب این غزل شد.

 

+ نوشته شده در  87/11/14ساعت 10:28  توسط حامد حسین خانی  | 

 به بوی تربت اکرم المستشهدین

 

خسته اي خيس و خالي از خويشم

پيرهنْ زارِ چشم يعقوبم

دست در دست يوسفي امشب

سر به ديوار چاه مي كوبم

 

آه مولا! كسي نمي داند

سايه ها آفتاب مي نوشند

هر چه باران و رود و ا قيانوس

از لبان تو آب مي نوشند

 

آه مولا! كسي نمي داند

تير قلب تو را نمي دوزد

آتش از ترس آه سوزانت

خيمه هاي تورا نمي سوزد

 

اي نجات و نجابت دريا

هر چه دل بود، نوح مي كردي

اي كه با زخم هاي موّاجت

تيغ را قبض روح مي كردي

 

از نگاه تو ماه، بالا رفت

آسمان سياه را كُشتي

آه مولا! كسي نمي داند

گودي قتلگاه را كُشتي

 

ناگهان چشم خويش را بستي

سرزمين بهشت پرپر شد

واژگون بود آسمان، امّا

زين اسب تو واژگون تر شد

 

تير از بس كه تشنه بود آن روز

در گلوگاه اصغرت افتاد

نعش رود فرات خون آلود

روي دست برادرت افتاد

 

نخل هاي خميده مي ديدند

مردي از روي خويش رد مي شد

كاش آبي كه كشته شد، راه

خيمه گاه تو را بلد مي شد

 

آه مولا! كسي نمي داند

آب ها تشنه ي لبت بودند

لشكر شام وكوفه، تعدادي

از اسيران زينبت بودند

 

داشت بوي خرابه مي آمد

كاروانت شبانه زخمي شد

دختر كوچكت كه نه، امّا

شانه ي تازيانه زخمي شد

 

ناقه ها بين راه فهميدند

دربهار تو برگ ريزي نيست

پيش اين كاروان توفاني

خون و زنجير و شعله، چيزي نيست

 

آه مولا! كسي نمي داند

آفتاب حجاز را بردند

مردم كوفه، ظهر عاشورا

آبروي  نماز را بردند

 

من كنار تو خيمه خواهم زد

خسته اي خيس و خالي از خويشم

آه مولا! كسي چه مي داند؟

شايد امشب تو آ مدي پيشم

 

از همان صبح روز عاشورا

شعرهاي من از تو پر بودند

روي دفتر شهيد مي گشتند

واژه هايي كه مثل حُر بودند

 

+ نوشته شده در  87/10/14ساعت 8:18  توسط حامد حسین خانی  | 

 

چون کار او بالا گرفت، هفت بارش از بسطام بیرون کردند. گفت: "چرا مرا بیرون

کنید؟" گفتند: "چون تو مردی بدی" گفت:"نیکا شهرا که بدش بایزید باشد!"

                                                                                      تذکره الاولیا

می آید از "بسطام" با چشمان بادامی

سروی کویر آجین و دریا دل، به آرامی

سروی که نیمی ماه و نیمی بامدادان است

نیمی تمامی روح و نیمی نازک اندامی

در کوچه های تنگ "خرقان" برف می بارد

بادم، که هر شب می وزم در بی سر انجامی

زن در تنور سینه اش نان می پزد، گفتند:

مانند سقف خانه اش می سوزد از خامی

ای شیخ! ما را خرقه ای از مرگ می باید

تا کاممان شیرین شود با نام ناکامی

شیرین، چنان شیرین که فرهادی فراز آید

در من بیاویزد، من من، -کوه بی نامی-

از کاهنان شرق می پرسم نشانم را

از معبد بودا و از خط های ایلامی

از نسخ نستعلیق ها تا مینیاتورها

ازکفر تا اسلیم های نیمه اسلامی

خورشید را از شهر بیرون کرده اند افسوس!

سر خدا افتاده دست مردم عامی

گویا صدای "بایزید" از بلخ می آید

ای کوچه های کوفی ای دیوانه ی شامی!

انگورها مستند و می پرسم زنیشابور

آیا سبوی پیر "ماهان" را میاشامی؟

از شهر دل، دل می کنم با شمس مولانا

از جام جان سر می کشم با جامه ی جامی

عرفان درد و رشحه ی اشراق، چون سروی

می آید از بسطام با چشمان بادامی

در تار "شهناز" و شب "بهجت" رها گشته ست

در"بم" گره خوردست با آواز "بسطامی"

 

خبر:

 

 

با نزدیک شدن به ۵ دی ماه و سالگرد فاجعه ی غم انگیز زلزله

بم، آیین نکوداشت هنرمند بزرگ،  زنده یاد ایرج بسطامی در

تالار وحدت تهران برگزار می شود. زمان برنامه شامگاه ۷ دی

ماه است. در این آیین هنرمندان و استادان برجسته ی موسیقی

کشور حضور دارند، از جمله اجراهای یش بینی شده در این

مراسم، اجرای گروهی از نوازندگان به نام کشور، به خوانندگی

هنرمند جوان مجید حسین خانی است. او از شاگردان موفق

زنده یاد استاد بسطامی بوده و  در سالهای اخیر دوره ی عالی

 آواز را نزد استاد شاهزیدی گذرانده است. او اجراهای متعددی

در داخل و خارج کشور به همراهی گروههای مختلف داشته است.

حسین خانی در این آیین آلبوم "وطن من" و تصنیفی تازه، ساخته ی

 استاد مشکاتیان را به یاد استادش،ایرج بسطامی اجرا می کند.

 

+ نوشته شده در  87/09/28ساعت 10:42  توسط حامد حسین خانی  | 

سلام

خبر:

آیین نکو داشت شاعر، مترجم وپژوهشگر معاصر، زنده یاد

دکترطاهره صفارزاده در کرمان بر گزار می شود. این برنامه

 به همت سازمان فرهنگی و هنری شهرداری و حوزه ی

کرمان، دوشنبه ـ  18 آذر ماه، ساعت 18،در محل تالار خانه

 شهر اجرا می شود. میهمانان این برنامه 4 تن از شاعران بنام

کشورند.بزرگواران: محمد علی بهمنی، یوسفعلی میرشکاک،

عبدالجبار کاکایی و سعید بیابانکی، همراه با حضور شاعران

برجسته ی کرمانی از جمله سعید نیاز کرمانی، سید علی

 میر افضلی، محمد علی جوشایی(اگر بدقولی نکند)، مسعود سلاجقه و...

 

 

ویک غزل از مجموعه ی یک شنبه صبح:

 

يك شنبه صبح، پاي درخت چنارتان

با غربتي عميق نشستم كنارتان

امّا شما دوباره نبوديد و بي دليل

مي چرخد آسمان دلم برمدارتان

روز دوشنبه باز كنار همان درخت

يعني سر قرار، شدم بي قرارتان

شايد سه شنبه نيز، ولي نه هنوز هم

صد ايستگاه مانده به سوت قطارتان

هر هفت روز هفته چنين كشته مي شوم

در قتلگاه كوچه ي اندوه بارتان

من آدمم و مرگ من اصلاً مهم نبود

بيچاره اين درخت، درخت چنارتان!

حالا كه رفته ايد دو پاي من از شما

شايد در اين  مسير بيايد به كارتان

 

+ نوشته شده در  87/09/12ساعت 9:28  توسط حامد حسین خانی  | 

 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

 

 

شبیه شمعی که نیمه جان است، چه زود پایان گرفته بودم

وقطره قطره تمام خود را، شبی به دندان گرفته بودم

شراب و آتش چه برزخی بود! سراب وخونابه شعله می زد

هوایی از ابر و گریه بودم، که سخت توفان گرفته بودم

نه پیرهن پوش چاه بودم، نه در شب مصر ماه بودم

غریبه ای بی پناه بودم، که بوی کنعان گرفته بودم

به ذکر نام سرآمد او، به شوق دیدار مشهد او

به عشق لبخند گنبد او، ره بیابان گرفته بودم

مسافری خسته بال بودم، غریبه ای اهل حال بودم

که در کویر غریب کرمان، تب خراسان گرفته بودم

به سمت باران پری گشادم، به وادی دیگری فتادم

وپیش پایش سری نهادم، چرا که سامان گرفته بودم

اگر چه در خویش مرده بودم، به لطف او دل سپرده بودم

من آهویی تیر خورده بودم، که ناگهان جان گرفته بودم

قسم به هوهو، به چشم آهو، که با اشارات ابروی او

چو خون، سراسیمه در رگ خویش، دوباره جریان گرفته بودم

به رغم اندوه زندگانی، چه درخماری چه سرگرانی 

ازاین سبوهای آسمانی، از او فراوان گرفته بودم

زمین کبوتر، زمان کبوتر، درخت و رنگین کمان کبوتر

توگویی از آسمان کبوتر، به جای باران گرفته بودم

 

 سلام مولای مهربانم! شکسته شد قفل ناگهانم

نشست نام تو بر زبانم، اگر چه پایان گرفته بودم

دلم به دنبال چاره ها نیست، اسیر این جشنواره ها نیست

برای شعرم امام هشتم! من از تو فرمان گرفته بودم

 

* با احترام به غزل فاخر جناب دکتر هادی  سعیدی کیاسری با مطلع:

مبارکت ای صبور شب ها به صبح تابان رسیدی آخر

زتن پراکندگی گذشتی به مطلق جان رسیدی اخر...

+ نوشته شده در  87/08/19ساعت 7:29  توسط حامد حسین خانی  | 

 

بر خال هاي دامنت پروانه مي رقصاني امروز

 

نقّاشكم! اين بار هم تُنگي بلور آجين كشيدي

مثل دلم اين ماهي هر ساله را خونين كشيدي

يادت مي آيد روزي از ايوان ايران- خانه ي من-

ديوار را برداشتي، بردي و گِرد چين كشيدي

اي فصل پنجم! آن قدر تقويم ها را سردواندي

تا عاقبت پاي زمستان را به فروردين كشيدي


اي تلخ من! با آبي شورآفرين چشم هايت

در سرزمين خواب من، درياچه اي شيرين كشيدي

نقّاشكم! آن عشق بود و اين همانا رنگ جادو

با آن مرا بر بوم ها سوزاندي و با اين كشيدي

برخال هاي دامنت پروانه مي رقصاني امروز

ديروز هم خورشيد را ازآسمان پايين كشيدي

نقّاشكم! با آن كه «لبخند ژكندت» مال من بود

اين بار هم تصوير لبخند مرا غمگين كشيدي

 


 

+ نوشته شده در  87/07/24ساعت 8:12  توسط حامد حسین خانی  | 

 

سلام

 سه شعر :۱- غزل مثنوی پیشکش به آستان مولا علی، که با این روزها و شبهای

شریف مناسبت دارد و دوستی به نام فرزاد از اراک هم درخواست فرموده بودند.

۲ - یک کار سپید۳- غزل مشرق مطلق که بر اساس ملودی عماد توحیدی عزیز

سروده و در آلبوم قلندروار باصدای ماندگار علیرضا افتخاری اجرا شده است.این اثر

 با یاد پیامبر رحمت(ص)شکل گرفته است. این هم جهت اطاعت پیشنهاد پوریای 

محمودی، پسر برومند سهیل محمودی. 

 

۱-

کهكشان تكيه به تنهايي مولا دارد

 

باز روي لب اين پنجره ها نامِ كسي ست

شب شد و كوفه به رقص آمده ي گامِ كسي ست

كوچه ها با دِم او شانه به گيسو زده اند

نخل ها پيش نگاهش همه زانو زده اند

سايه ي كيست كه در كوچه به راه افتاده ست؟

كه چنين عكس رخش در رخ ماه افتاده ست


شهر، انبانِ غريبي ست كه بردوشِ علي(ع) ست

شب، همان روشنِ روز است كه خاموشِ علي ست

او كه با خاك و شب و فاصله سازش مي كرد

آب را با نفسِ خويش نوازش مي كرد

واي اگر سايه ي او از سرشب كم مي شد

چاه تبديل به حلقوم جهنّم مي شد

كه بهشت آخته و عاشق و مجذوب علي ست

باغ فردوس، همان پنجره ي رو به علي ست

مثل مجنون كه دلش غربت ليلا دارد

كهكشان تكيه به تنهايي مولا دارد

سرﱢ تنهايي او برجگر كوه نشست

كوه ناليد و به درياچه ي اندوه نشست

سرﱢ تنهايي مولا به زمين گفته نشد

وعلي(ع) خواست كه اين دُرّ گران سفته نشد

مَردي و مِهر كه هر شب به سبو مي ريزد

آبشاري ست كه از شانه ي او مي ريزد

يا علي!‌ خنده ي لطفي كه گرفتار توام

من يتيمم كه در اين شهر خريدار توام

من زخورشيد نگاه تو شبي مي خواهم

زسر شاخه ي دستت، رطبي مي خواهم

لطف كن تا بخورم گوشه اي از نان تو را

تا بخوانم غزل پينه ي دستان تو را

آسمان خوشه ي زردي ست، تو مي داني و بس

و زمين كوفه ي سردي ست، تو مي داني وبس

مردمان پاي از اين دايره خارج دارند

و به پيشاني خود نقش خوارج دارند

شادي از بستر صفّين، غمين مي آيد

بوي غارت زسراپاي زمين مي آيد

زلف اصحاب جمل، باز كه درهم شده است

ذوالفقار از غم اينان كمرش خم شده است

صبر كرديم و نشستيم و به راه افتاديم

يا علي(ع)، نيم نگاهي كه به چاه افتاديم

چاه آن است كه دلبسته ي زانوي تو بود

«دوش در حلقه ي ما قصّه ي گيسوي تو بود»

چاه مي خواست بداند غم پنهان تو را

ماه مي خواست ببيند شب چشمان تو را

كودكان خلفِ كوچه شبانگه ديدند

شادي سوخته بر گوشه ي انبان تو را

گرچه مهمان تو شمشير به دريا زده بود

شير دادند به فرمان تو مهمان تو را

«دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند»

در ميخانه ي گيسوي پريشان تو را

يا علي(ع) خنده ي لطفي كه بگيرم امشب

با همين دست، مگر گوشه ي دامان تو را

 

 ۲-

بر پیشانی پاییز

زمستان بی باران ورق می خورد

روزهای همیشه مثل همیشه

امروز چندم است؟

تا بوده از این روزها

روز پیدایش انسان

روز خون

روز مهربانی غار با آدمی

روز آغاز جنگ جهانی

روز قتل امیرکبیر

روز «یازده سپتامبر»

روز دیدن تو

این همه روز و روز و روز ....

که هر یک بر شانه­ی شبی سوراند

امّا امروز

روز پاییزی خاطره انگیزی می تواند باشد

خاطره اش می تواند لم بدهد در دفتر خاطرات

و به یاد بماند

تا یازده زمستان دیگر


هر بهار ورق بخورد

امّا همین امروز

می تواند

روزی بی تفاوت، بی رمق، بی نگاه، بی همیشه

از رخوت رختخواب برخاستن

و درد انسان معاصر در شقیقه ات ....

¨

تا غروب، روز را بر شانه کشیدن

تا خلوت خانه

و گهواره­ی شب های پاییز

منتظر تولّد نوزادی دیگر

از همین پاییزی روزها


 ۳-

 مشرق مطلق

مي رسد از كوچه ي شب بانگ خموشان

هروله وهلهله ي، كوزه به دوشان

اين همه تصوير تويي، در شب روشن

تا كه ببينند، تو را آينه پوشان

حلقه ي گل حلقه ي دف، حلقه ي گيسو

حلقه به حلقه ست، شب حلقه به گوشان

 

دامنه ي عشق تو، چون دامن دريا

آمدنم سوي تو چون رود خروشان

از دم تو زنده شود، هستي عيسي

آب بقا را ز لبت شعله بنوشان

با خطِ مي بر در و ديوار نوشتند

چشمه تو و حادثه ي كوزه بدوشان

من اگر آن مغربي ام، مشرق مطلق!

جان مرا جامه ای از نور بپوشان

 

کیستی ای بر همگان سر سرآمد

کز همه جا می شنوم نام محمد(ص)

+ نوشته شده در  87/06/28ساعت 8:47  توسط حامد حسین خانی  | 

 

4 خبر

 

 1- مجموعه شعر تازه ام با نام "از این بهشت موازی" توسط نشر تکا

    منتشر شد. این کتاب 220 صفحه و در بردارنده ی گزیده ای از سه

   مجموعه ی پیشین، همراه با سروده های تازه ام از سال 85 به بعد است.

   البته کتاب، تهران است و هنوز به دستم نرسیده است. از جناب دکتر قزوه

    بسیار سپاسگزارم.

2- کتاب " جستاری در غزل تاثیر گزار امروز" که پایان نامه ی درسی

     منست، به لطف دوست و شاعر عزیز مهدی پرویز، تحویل انتشارات

     علمی فرهنگی شد. اینکه چاپ و انتشارش چقدر زمان می برد، درست

     نمی دانم.

3- چندی پیش به دعوت و لطف برگزارکنندگان کنگره ی وزین و مردمی

      میلاد آفتاب، به ویژه سعید بیابانکی عزیز در این کنگره ی سه روزه

      حضور و شعر خوانی داشتم. نکته ی جالب و شایسته ی ستایش،

     استقبال بی نظیر مردم و ادب دوستان اصفهان و خمینی شهر از این 

    کنگره و  حضور شاعران توانای پیش کسوت و جوان کشور در این برنامه 

     غیر دولتی است که هر سال اتفاق می افتد.

      4- اخیرا در راستای حمایت از هنرمندان و شاعران (که من نیستم)

      مدیر کل محترم فرهنگ و ارشاد کرمان از من (که کارمند این اداره

      کل نیز هستم) به دادگاه شکایت کردند. شاید نیازی به بیان جزییات

      نباشد. به هر حال به خاطراین همه محبت، حمایت و نگاه فرهنگی

      از ایشان بسیار سپاسگزارم.

      در پایان از آنجا که عید بزرگ نیمه ی شعبان را پشت سر گذاشتیم

      غزلی پیشکش به آستان او که خواهد آمد:

 

      بهار از پشت چشمان تو ظاهر می شود روزی

      زمین با ماه تابانت مجاور می شود روزی

      صدایت می رسد از پشت پرچین ها و دالانها

      سکوت راه، در گامت مسافر می شود روزی

      به جز رنگین کمان در شهر، دیواری نمی ماند

      خدا در کوچه های شهر عابر می شود روزی    

      بیابانها به گرد کوهها چون تاک می پیچند

      زمین، سرمست از این رقص مناظر می شود روزی   

      تمام برکه ها را خوی دریا می دهی ای ماه

      درخت از شوق تو مرغ مهاجر می شود

      ترنج آفرینش، قصری از آیینه خواهد شد

      حریر نور و گل فرش معابر می شود روزی   

      بتان بر شانه ی محراب و منبر سایه افکندند

      تو می آیی،خدا سهم منابر می شود روزی

     چه باک از طعنه ی ناباوران؟ ما خوب می دانیم

     که شب می میرد و خورشید ظاهر می شود روزی

     سمند نور زلف تیرگیها را برآشوبد

     به فرمانی که از چشم تو صادر می شود روزی

     تو باقی مانده ی حقی، به زیتون و زمان سوگند

     تمام عصرها با تو معاصر می شود روزی

     در و دیوار دیوان غزلهای تو خواهد شد

     و حتی سنگ با نام تو شاعر می شود روزی

    

+ نوشته شده در  87/05/29ساعت 9:30  توسط حامد حسین خانی  | 

 

 

تو زیبایی و می خواهم خود زیبا ترینت را

 

من یلدا نشین دارم هوای فرود ینت را

 

من آن شهرم که می تازند بر ویرانه های او

 

نمی خواهی به لبخندی، بسازی سرزمینت را؟

 

عروس آبهایی تو، به جشن ماهیان برگرد

 

که ساحل دوست می دارد، تن دریا نشینت را

 

تو قصر از رقص می سازی، بچرخ از روم تا یونان

 

و در ایران به رقص آور، شبی دیوار چینت را

 

صدای شهرزاد امشب هزارو یکشبین بار است

 

که نجوا می کند با خود، چنانت را

                                         چنینت را

 

خسوف گاه گاه ماه، شادم می کند،، زیرا

 

تجسم  می کند در من، دو چشم آتشینت را

 

عقیق لب که بر کندوی لبخند تو می بینم

 

کدامش را بتاراجم،

                       نگین یا انگبینت را؟

 

تمام دشت ها دفترچه ی شعر تو خواهد شد

 

اگر در باد بنویسی نگاه نقطه چینت را

 

برای پیش از اینهایم سراب و حسرت آوردی

 

شراب و بوسه می خواهم، بیاور بعد از اینت را

 

بر این می بوسه بازی ها! ببند ای شیخ چشمت را

 

که می ترسم بر این آیین، دهی بر باد دینت را!

 

برو ای پیشوا چندین! به کنج عافیت بنشین

 

و یا بر خیز و چون مستان! بسوزان پوستینت را

 

 

+ نوشته شده در  87/04/30ساعت 10:18  توسط حامد حسین خانی  |